گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن



هرکسی دوست داره یه چیزی یاد آدم بده؛یکی سعی می کنه خوب بودنو یادت بده،یکی دیگه بد بودنو؛ یکی هم می خواد خود بودن یا نبودنو یادت بده.

البته این بستگی به خصوصیات و توانایی های شما داره؛ مثلا ًخود من تازگی ها احتیاج دارم که همه چی رو دوباره یاد بگیرم البته خودم اینو نفهمیده بودم ولی از رفتار دور و بری ها فهمیدم که خیلی چیزها رو باید یاد بگیرم.

مثلا یکی سعی می کرد به من یاد بده که مسواک چیه و من کی و چجوری باید ازش استفاده کنم.یکی دیگه سعی کرد بهم یاد بده که چه جوری می شه یک میخ رو به دیوار کوبید.یکی هم می خواست به من طرز پوشیدن یک دمپایی رو یاد بده.

تازه همه ی این ها به کنار یک نفر بود که بهم فهموند هر چی تا حالا نفس کشیدم همشو غلط غلوط کشیدم و طرز درست نفس کشیدن کلُا ً یه چیز دیگه اس و من تا حالا یه نفس درست نکشیدم.

همین دیروز یکی داشت سعی می کرد بهم یاد بده که چطوری از پاهام استفاده کنم و اگه احساس کردم دستام اضافیه اونا رو کجام بگذارم.

تازه! همه ی این ها غیر از اون چیزاییه که هیچ وقت بلد نبودم ؛وضعم توی اون ها به مراتب بدتره مثل درست راه رفتن،درست غذا خوردن،درست رانندگی کردن،درست مطالعه کردن،درست فکر کردن، درست انتخاب کردن،درست کار کردن،درست پول در آوردن،... و هزار تا درست و غلط دیگه که همه ی شما بلدین !

اما خب این ها همه به کنار،اعتراف می کنم یه چیزی هست که خیلی دلم می خواد یاد بگیرم اونم روتون گلاب شاشیدنه ! آره شاشیدن ؛ یاد گرفتن این که بعضی ها چطوری می تونن اینقدر خوب بشاشن به شخصیت دیگران و عین خیالشون هم نباشه؟!

حالا شما فکر می کنید من هنوز حتا یاد نگرفتم که چی رو باید یاد گرفت و چی رو نباید ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۸ساعت 2  توسط علیرضا کلاهچیان  |