گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

نمی توانی بگویی چیزی نشده.نمی توانی سرت را در لاک بی خیالی خودت ببری و بگویی چیزی نشده.نمی توانی کاری به کار خودت نداشته باشی.نمی شود تا آخر عمر با خودت روبرو نشوی.نمی شود جواب سوال های خودت را ندهی ....  نمی توانی چشمهایت را بسته نگه داری.نمی توانی راه هوا را ببندی. نمی توانی به روی خودت نیاوری ....

حتا اگر کرگدن شده باشی وقتی به دو راهی می رسی ، ناچاری یکی را انتخاب کنی !!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۸۷ساعت 12  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

 

گاهی وقت ها  در دلت چیزی وجود دارد که نمی توانی بیانش کنی. گاهی یک فکر تمام تو را تسخیر می کند و تو نمی توانی بیانش کنی. گاهی می خواهی سکوتی لجوج را بشکنی و حرفی بزنی اما حرفی را که
 می خواهی، نمی توانی بیانش کنی ... گاهی پای دفتر شعر می نشینی و  می نشینی ، اما حتا با جادوی شعر نمی توانی بیانش کنی  ... اما  " شکفتن در مه " را که برداری شاید بهتر باشد آرام بگیری و به ناچار سخنی لاغر به زبان نرانی !

 

" با ما گفته بودند :

 « آن کلام مقدس را
    با شما خواهیم آموخت
    لیکن به خاطر آن
    عقوبتی جان فرسای را
    تحمل می بایدتان کرد. »

    عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم
                                                 آری 
    که کلام ِ مقدس مان
                             باری

     از خاطر
     گریخت  ! 
 "

                            احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۸۷ساعت 22  توسط علیرضا کلاهچیان  |