گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

وقتی بخواهی یک کار مدرن انجام دهی باید صد تا کار مهم انجام بدهی ! یکیش اینکه بدیهی ترین قواعد درام مدرن را به عده ای که تا به حال زحمت دیدن یک تئاتر را به خود نداده اند و افتخار ورق زدن چند صفحه را ( حتا! ) به هیچ نمایشنامه ای نداده اند ، بفهمانی.  ... که برای من کاری حول و حوش محال است؛تصور کنید مثلا مجبور باشید " نظریات کانت در باب عقل و زیبایی " را برای هوشنگ خان شلغم فروش که محبوب ترین انسان زندگی اش " مرحوم رضا شاه" است، توضیح بدهی !  این کار چه فایده ای خواهد داشت جز احساس عجز و حماقت خودت ؟!

گیرم که وقتی کاری ساختی تماشاگر ببیند و خوشش بیاید یا نیاید و هیچ وقت هم به هوشنگ خان و کانت فکر نکند و خب برای ما که سالهاست خود را آلوده ی دنیای درام کرده ایم ، موضوعی بدیهی و معمول است و ظاهرا قرار هم هست که ملاک همین باشد یعنی تماشاگران کاری را ببینند و خوششان بیاید یا تاثیر لازم را در آنها به جای بگذارد. نه اینکه هوشنگ خان را بیاوری و هی زیبایی شناسی  کانت را با شلغم قاطی کنی و بکوبی توی سرش. (حالا بگذریم از آرمان هایی که هر هنر مندی برای خودش  و کارهایش دارد)

به هر حال بخش دیگری از عمر خودمان را صرف کار تازه ای کردیم که کمی، فقط کمی! خاص است و مجبور شدیم برای صد نفر هزار توضیح بدهیم .این کار تله تئاتر ی ۵۵ دقیقه ای ست به نام " یک وعده صبحانه " که در مجموع ۵-۶ ماه وقتمان را گرفته و حالا تمام شده و من قصد ندارم از هیچ کس تشکر کنم هر کس هر کاری کرده وظیفه اش بوده ... پولش را گرفته ! ( یعنی یکی دو سال دیگر خواهد گرفت! ) می خواست نیاید .می خواست کار نکند !

 یک وعده صبحانه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۷ساعت 0  توسط علیرضا کلاهچیان  |