تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن


چندی پیش  برنامه ای می ساختیم و در این برنامه با عده ای از  فرهیختگان گفتگویی می کردیم.به سراغ پزشکی قدیمی ـ آقای دکتر معز ـ رفته بودیم که بسیار خوش مشرب و اهل ادب بود.حرف های زیادی گفته شد ـ چه خوب تعریف می کردـ خاطره ای گفت از نوجوانی اش که شنیدنی بود و به نظرم شنیدنش در این ماه خالی از لطف نباشد؛ گیرم به اندازه ی دل کندنکی از این جهان فرمول ها و قوانین خشک !

می گفت:بچه که بودم عاشق داستان ها و حکایت ها بودم. پدرم و مادربزرگم استاد داستان گویی بودند و همواره مرا با قصه های شان سر گرم می کردند.تا اینکه یکی از دوستانم که پدری اهل ادب داشت گفت: چه می گویی؛ پدر من کتابی دارد که پر از این قصه های قشنگ است کتابی قدیمی و با ارزش. گفتم اگر می شود آن کتاب را بیاور تا من هم بخوانم و دوستم گفت باید از پدر اجازه بگیرم...چند روز بعد آمد و گفت پدر اجازه داده و گفته یک هفته دستش باشد و بعد بیاورد به شرط اینکه مراقبش باشد.

می گفت خوشحال کتاب را گرفتم و با اشتیاق زیاد شروع کردم به خواندنش؛نه نوشیدنش؛ جرعه جرعه، قصه قصه و حکایت به حکایت.کتابی بود خطی و قدیمی با داستان های زیاد و من غرق لذت بودم. اما یک داستان در آن میان توجه من را بیشتر جلب کرده بود: و آن حکایت جوانی بود که با کاروانی در سفر می رفت و کاروان به کوهستانی صعب العبور رسیده بود که ناگهان راهزنان از راه می رسند و همه را محاصره می کنند و یک یک مسافران و مرکب های شان را غارت می کنند.

در فرصتی که دزدان سرگرم جستجو هستند،جوان لحظه ای را غنیمت می شمارد بر گرده ی اسبی می پرد و به سرعت می تازد.یکی از راهزنان مامور قتل او می شود و تعقیبش می کند.

اسب جوان خسته است و دیگر نای رفتن ندارد پس به اولین عمارت ها که می رسد.می ایستد و داخل می شود.راهزن نیز وارد ساختمان می گردد و در گیر و داری جوان در یک بن بست با دری بسته گیر می افتد.راهزن می گوید:چه خوش آمده ای که اینجا انبار خودمان است! جوان وحشت زده راه فراری نمی بیند.ناگهان به یاد پدر می افتد که دعایی به آموخته بود که «اگر تورا روزی گرفتاری پیش آمد بخوان تا گشایش حاصل شود» جوان دعا را می خواند و  پشت سرش، در، بی درنگ گویی که قفلی ندارد باز می شود.جوان خوشحال از آن مهلکه به سلامت می گریزد...

دکتر می گفت یک هفته تمام شد و من کتاب را پس دادم.ناگهان به یاد این داستان افتادم و با خودم گفتم چه حماقتی کردم چرا آن دعا را در جایی ننوشتم و نگه نداشتم.از این رو دوباره به سراغ آن دوست رفتم و گفتم کتاب را دو باره می خواهم و دوستم گفت بعید می دانم اما به پدر می گویم.

القصه پدر باز موافقت می کند و کتاب را فقط برای یک روز دیگر امانت می دهد.دکتر می گفت خوشحال به خانه آمدم و به دنبال داستان جوان و راهزن گشتم.از اول به آخر و از آخر به اول. وقت یک روزه ام داشت تمام می شد که بالاخره داستان را پیدا کردم و آن دعا را در جایی یادداشت کردم و امانت را به سلامت پس دادم.از آن به بعد هر گاه مشقتی داشتم آن دعا را که از بر کرده بودم می خواندم و عجیب که گشایش حاصل می شد.

دکتر با زبانی شیرین داستان معافیتش از سربازی را که کم از داستان جوان و راهزن نداشت تعریف می کرد و رجوع می داد که چگونه و کی از آن دعا استفاده کرده و قبولی اش در رشته ی پزشکی دانشگاه تهران را که مدیون ذکر مدام آن دعا می دانست مثال می زد.

در میان قصه های دکتر بود که من و بچه های گروه می گفتیم دکتر دعا چه بود؟! و دکتر با شیطنتی کودکانه می گفت عجله نکنید حالا؛ می گویم ... دکتر می گفت وقتی بچه بودم گمان می کردم که "قال الحکیم" که ابتدای دعا آمده بخشی از دعاست اما بعداً فهمیدم که این یعنی که این سخن خداست و در قرآن آمده!

باز ما مثل کودکان بهانه گیر می گوییم دکتر دعا را بگو و دکتر می گوید : قسمتی از آیات دوم و سوم سوره ی طلاق است  و اینچنین : بسم الله الرحمن الرحیم « و مَن یتق الله  یجعل لّهُ مخرجاً و یرزقهُ مِن حیث لا یحتسب و مَن یتوکٌل علی الله فهو حسبُهُ إن الله بلغ أمرِه قد جعل الله لکل شی ءٍ قدرا »

دکتر را که با وقار و عشق از همسر تازه در گذشته اش حرف می زند نگاه می کنم؛ موهای کم و سپید، لبخندی زیبا که برای همیشه روی دهانش نقش بسته و ماندگار شده است و چشمانی نافذ و خیس که تا نگاهت می کنند زود و راحت دوستشان می شوی.می گوید : من به همه ی آرزوهایم در زندگی رسیده ام و الان فقط یک آرزو دارم.

چه آرزویی دکتر؟ اشک در چشمانش جمع می شود و می گوید : ملاقات خودش! ... ملاقات پروردگار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 3  توسط علیرضا کلاهچیان  |