تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن


توی آینه که خوب نگاه کنی من را می بینی که ایستاده ام زل زده ام به چشم های شگفت زده ات.هر چه بگویی : خوابی یا بیدار،جوابی نمی شنوی.چون قرار است همه چیز در بیداری اتفاق بیافتد.حتا خواب هایت.
به گمانم دنبال تفاوتی می گردی که این طور سر تا پای مرا ورانداز می کنی : چه شباهتی به من داری! تا حالا فکرش را نکرده بودی نه؟ تازه این اول کار است.بیشتر که نگاه کنی،می بینی دارم با چشمانم چیزی می گویم که برایت آشناست.
ناگهان یادت می آید که یک شب در خواب آمده ام سراغت و با هم به یک جای عجیب و غریب رفته ایم.یادت آمده.لازم نیست بلرزی.من مثل خودت هستم.کمی جوان تر و شاد تر.چرا ترس برت داشته؟ تو باید بیایی توی آینه و من بروم بیرون.پیش تر هم این کار را کرده ایم یادت نیست؟ آن موقع تو این جا بودی و من آن جا.حالا وقتش رسیده ... باید برگردی.
زندگی آن بیرون چطور است، یادم رفته.تو همیشه می گفتی نمی ترسی. اما انگار پاک رنگت پریده و  نبض نداری...خب دیگر بیا داخل ...  حالا سعی کن بیدار شوی و خوابت را برای هیچ کس تعریف نکنی. باشد؟       

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11  توسط علیرضا کلاهچیان  |