تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن


۱. باید وبلاگ مزخرفی باشد،وبلاگی که چهار پنج ماه طول می کشد بروز شود ! ولی خب اگر پنیرت را جابجا کنند یا نکنند و اگر قورباغه را قورت بدهی یا ندهی، اگر سوپ جوجه برای روح و روان لاغرت درست بکنی یا نه و اگر هر کتاب دو ریالی دیگری مثل این ها را بگیری و یکسره مغزت را اسیدی کنی، وقتی حال نوشتن نداشته باشی،نمی نویسی....من که این طور فکر می کنم. حالا تو بگذار هر کس هر جا را می خواهد دنبال پنیر و جیره ی جوجه ای اش بگردد... گیرم که دنیای ما دنیای پنیر ها و  قورباغه ها باشد.

۲.مدتی ست اینقدر برنامه های به درد نخور و آبگوشتی برای این و آن ساخته ام ،که آمده ام نشسته ام اینجا بُغ کرده ام و گمان می کنم سرم به تنم نمی ارزد ... احساس می کنم اینقدر برای کوتوله ها کار کرده ام که دیگر دارم لاغر می شوم.جسمم نه،روحم ... مرده شویش ببرد این سینما تئاتر و تلویزیون ما را ! به هر جایش دست می زنی گندش به خوردش نمی ارزد!

۳.این روزها آدم ها شده اند مثل پیاز. هر غذای با نمکی بخواهی درست کنی به درد می خورند.اگر پیاز خوبی باشی "کباب" می شوی. اگر  تازه و آبدار باشی به درد سوپ و آبگوشت می خوری. اگر معمولی باشی باید بروی توی خورش و اگر به درد نخور و دست و پا چلفتی باشی می کارندت،حسابی بهت می رسند تا زیاد شوی! و نسلت منقرض نشود ... آخ قربان! ببخشید اگر  کمی بو می دهیم...

۴. شده ام مثل این پیر مردهای غرغرو که هنوز در دوره ی "خدا بیامرز" (!) رضا خان زندگی می کنند و افتخارشان خوردن موز نیم متری و سیب "لبلان" است... پیشترها از آدم هایی که فقط گلایه می کنند بیزار بودم ... نه هنوز هم بیزارم.انسان بدون امید یعنی هیچ.پس سعی می کنم امیدوار بمانم.دست کم برای فرزندانمان.

۵.
صدایم،صدا نیست
اگر شتاب لحظه های رفتن را
باز ندارد.

اکنون که دریافتی
توان دیگرگونه کردن جهانت نیست
خویشتن را بساز !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21  توسط علیرضا کلاهچیان  |