تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

ـ آخ عزیزم یه لحظه هیچی نگو بذار راجع به عشقمون فکر کنم.
- راجع به چی ؟
ـ راجع به عشقمون ! می خوام ببینم کی ام و کجام؟
- چی داری می گی ؟! می دونی من به خاطر تو چی کارا کردم !؟

ـ چی کار کردی ؟
ـ خیلی کارا !!
ـ می شه یه بار برای همیشه فهرست کارایی رو که به خاطر من کردی، بگی؟

ـ تو قدر نشناسی !

ـ من می خوام واقعا اون فهرستو بنویسی! می خوام بدونم اون کارا چه تاثیری توی زندگیم داشته! می خوام بدونم اون کارا به خاطر خودت بوده یا به خاطر من ؟!

ـ باشه می نویسم !
ـ بعدش هم  فهرست کارایی رو که نکردی بنویس.
ـ یعنی چی ؟!

ـ یعنی کارهایی که باید می کردی! .... آخ عزیزم بگذار یه لحظه ببینم کی ام و کجام ! ... عشقمون باید همیشه تازه بمونه. گرم گرم....مهم نیست پیش هم باشیم یا نه،باید فقط دوست داشته باشیم.باید کاری کنیم که عشقمون دوام داشته باشه. تا آخر عمر باید عاشق هم باشیم. باید نتونیم حتا یه لحظه بدون فکر هم زندگی کنیم!  حتا یه لحظه!

ـ دیشب خواب می دیدم دارم روی آب راه می رم و تو، اون ور آب ایستاده بودی.خوشحال بودم و تو یه تصویر زیبا اون ور آب بودی که منو نگاه می کنه... شب ها همه ش خواب تو رو می بینم.

ـ چه خوب عزیزم! تو روی آب راه می ری و خوشحالی و من اون ور آب تنهام. از خواب بیدار شو عزیزم! من اینجام ! ... راستی کی بود که می گفت سرطان همه ی دوستی ها از یه مشکل کوچولو شروع می شه؟

ـ خودت بودی.ولی آخه عزیزم این حرفا چیه که می زنی.اینا رو ولش کن .مهم،عشق بین ماست.

ـ درسته. منو ببخش. من باید توی یه قاب عکس قشنگ روی تاقچه ی اتاقت باشم.نباید از اونجا تکون بخورم.یادم رفته بود که من واقعیت ندارم ...... آخ آخ! امروز یه کار مسخره کردم عزیزم.توی خیابون،جلوی یه خانوم محترمو گرفتمو گفتم : ببخشید می تونم یه هدیه بهتون بدم؟ خانومه پاک گیج شده بود.گفتم این هدیه رو از من قبول کنین. گفت : آخه رو چه حسابی؟ گفتم : خواهش می کنم! ... اونم هدیه ای که خیلی وقت پیش برای تو خریده بودم،قبول کرد.گفتم: ممنونم. گفت همین؟ گفتم همین! ... به همین سادگی ! ... من اومدم اما اون خانوم محترم واستاده بود و زل زده بود به خیابون. گمون کنم داشت فکر می کرد آخه هدیه ی تو، تو دستای اون چی کار می کنه؟!

ـ اشکالی نداره عزیزم.من ناراحت نمی شم.مهم اینکه عاشقتم.

- آره خودمم حدس می زدم که ناراحت نشی.این چیزا که مهم نیست...آخ عزیزم یه لحظه هیچی نگو بذار ببینم کی ام و کجام ؟

ـ اینطوری نمی شه! باید بعدا در موردش حرف بزنیم فعلا مهم عشق ماست.نباید احساس تنهایی کنی. مثل من باش من هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنم.

ـ باشه عزیزم! دیگه احساس تنهایی نمی کنم!احساس می کنم که واقعی نیستم یا اصلا حقیقت ندارم.احساس می کنم یه تصویر قشنگم تو ذهن تو که ارزش واقعی شدن رو نداره. یعنی داره! اما به درد سرش نمی ارزه ! ... مهم عشقمونه !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 16  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

براي تو می نويسم  برای تو که حالا بهتر می بینی و بهتر می شنوی.برای تو می نویسم برای تو که  زود بار بستی و سفر آغاز کردی.چه حکمتی بود که از این همه، تنهایی را و غربت را برگزیدی ! چه پاک بودی و چه پاک می زیستی.خوب بودی و خوشحالمان می خواستی.رفیقی تمام عیار و  دوست داشتنی....

برایت نوشتم در آنجا تصورت می کنم که  می خندی و می گریی... و جواب دادی" گریه درست اما خنده نه!" حمید عزیزم مگر در آنجا چه بود یا چه نبود که روزگار را در تنهایی و اشک می گذراندی.انگار همین دیروز بود تماس گرفتم و گفتم : حمید هنوز هم دنبال خانه می گردی ؟ گفتم هنوز هم می خواهی من هم خانه ات باشم ... و  تو گفتی "برو رفیق نیمه راه! حالا ؟ حالا که من دارم می روم ؟!" گفتم کجا ؟ .................................

 ديگر همان چارشنبه را هم دريغ می كنی! عزیز دل چند وقت است که ما را از شادی و شیرینی حضورت  بی نصیب کرده ای  ؟ چند وقت است که دیگر  طعم خوشحال بودن در کنار تو را نچشیده ایم؟!  و حالا با این همه ،خبر پرکشیدنت را می آورند. انگار رفیق نیمه راه ما نبودیم ...!

یادت هست گفتم : "آخه تو اونجا چی کار می کنی آقا کوچولوی من ؟! خونه ت کجاست ؟! بره ی منو می خوای ببری کجا؟! ..." و گفتی : نمی دانی چقدر سخته تنهایی ! نمی دانی !

حالا که مرا ـ ما را به تنهایی و غربت سپرده ای و حالا که  میان آسمان و زمین ،اولی را خواسته ای، به خدای جسم ها و جان ها می سپارمت و می گویمت :حمید عزیز  نمی دانی بی تو چه سخت است این روزها ! نمی دانی !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 17  توسط علیرضا کلاهچیان  |