تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

این روزها همه جا سخن از حسین است... حسین ... تنها چیزی که از او می دانیم استقامت و شهادت در راه حق است.این خود البته کاری ست بزرگ اما نه در خور نامی که با نام پیامبر و علی گره خورده و نه در خور نامی که با تاریخ گره خورده و نه در خور نامی که با مبارزه و رستگاری گره خورده. گریستن در غم او و به همدردی با حسین ثواب است و صواب ؛ گریستن اما مسئولیت مسلمان بودن مسئولیت آزاده بودن و مسئولیت دشوار ظلم ستیزی را از شانه های کداممان بر می دارد؟ کداممان می توانیم بی خوف و حزن،عزم، جزم کرده به میدان سترگ ستیز با ظلم پای نهیم ؟ کداممان ؟

تلویزیون هیچ گاه نتوانسته با اندیشه ای گسترده تر و عمیق تر، خارج از دایره ی کلیشه ها و سطح حوادث به دین حقیقی و مبارزان و پیشوایان حقیقی چون حسین ادای دین کند. تلویزیون حتا نتوانسته ادبیات خود را از کلیشه ی « اختر تابناک آسمان امامت و ولایت » ! بیرون کشد، چه رسد به انجام مسئولیت رسانه ای خویش در قبال دین،نسل ها و فرهنگ ها !

استادی داشتم . آقای خسرو حکیم رابط را می گویم که از پیشکسوتان آموزش نمایشنامه نویسی ست (خدا حفظش کند) کتابی نوشته اند از سفرها،خاطرات جوانی و دوران معلمی خود به نثری ستودنی و دل انگیز به نام « روز هفتم ». در خاطره ای اشاره می کنند به سال 1329 که معلم تاریخ و جغرافی پنجم دبستان بوده اند. ماجرا این است که روز سه شنبه به بچه ها گفته اند شنبه ی آینده امتحان شفاهی تاریخ و جغرافیا گرفته خواهد شد.اما روز پنجشنبه ی همان هفته می گوید امروز امتحان تاریخ و جغرافی ست به صورت کتبی... وحالا بقیه ی ماجرا از زبان خودشان :

« نق و نق و اعتراض بچه ها که اولاَ شنبه امتحان داشتیم نه پنجشنبه و ثانیا شفاهی؛نه کتبی و من می گویم همین است که هست وچند سوال بر تخته سیاه می نویسم. اعتراض شدید تر بچه ها و من می گویم "آنها که حاضر نیستند امتحان بدهند،بلند شوند،بیایند این جلو. بقیه بنویسند "از جمعیت شصت نفری کلاس،یک لشکر سه نفره جدا می شود و بقیه شروع می کنند به نوشتن. جبهه شکل می گیرد.می گویم "دست نگه دارید! قلم ها را بگذارید زمین ! از همه ی شما ده نمره در تاریخ و ده نمره در جغرافی کم می شود در امتحان روز شنبه و این سه نفر،از همین حالا یک نمره ی بیست در تاریخ و یک نمره ی بیست در جغرافی گرفته اند برای همان امتحان روز شنبه" .. غوغایی بر می خیزد و من دلیلش را می گویم : برای اینکه زیر بار ظلم رفتید ، برای این که تسلیم زور شدید... »

در کدام شبکه؛ کدام برنامه؛ کدام عاشورا؛ تلویزیون خواست به جز برانگیختن احساسات و عواطف،با بازگو کردن صحنه های شهادت امام،با تشریح قیام ،زمینه ها،اهداف ومسائل واندیشه های امام حسین، شعور مخاطبان را یاری کند نه صرفا شورشان را ؟(برنامه ها ومراسم ویژه را می گویم) و در کجا توانست خود را از تکرار صوری" سرور و سالار شهیدان " و "سومین اختر تابناک امامت " ارتقا دهد؟ کجا توانست ارزش امام وافکارش راپیش از واقعه ی کربلا بفهماند؟ و کجا فهماند حسین پس از کربلا حسین نشد؛ که پیش از این نیز حسین بود ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 23  توسط علیرضا کلاهچیان  | 


نمی دانم توجه کرده اید که گاهی حرف زدن آدم ها چقدر مضحک می شود ؟ برای من بارها پیش آمده که وارد گفتگویی کوتاه و عبث شوم.گفتگویی با مضحکه ای تلخ که به تهی شدن روابط و زبان آدم ها از مفاهمه و عقلانیت اشاره دارد.

همین عامل را نمایشنامه نویسانی در قرن بیستم دست مایه ی آثارشان قرار دادند و با معنا باخته نشان دادن زبان و روابط انسانها،مجموعه آثاری با عنوان ابزورد یا عبث نما به وجود آوردند.

حالا یک نمونه ی از ده ها نمونه ای را که در زندگی روزمره ، اخیرا برای من پیش آمده می نویسم. نمونه ای هول انگیز و در عین حال مضحک !

( " یو وی " یک ورقه ی مرغوب و شفاف شیشه ای ست که جلوی لنز دوربین نصب می کنند تا از آسیب دیدن لنز جلوگیری کند.اندازه ی یو وی بستگی به اندازه ی دهانه ی لنز دارد .)

وارد مغازه ی لوازم عکاسی می شوم. فروشنده مشغول است. 

می گویم : یوویِ 58 دارید ؟
می گوید :  دوربینت چیه  ؟
می گویم : اندازه ی لنزش پنجاه و هشته.
می گوید : دوربینت چیه ؟
 شگفت می گویم : مارکش؟
می گوید : لنزش چیه؟

نمی دانم چه می خواهد بداند !

می گویم : زومه
می گوید : اندازه اش چیه ؟
می گویم : 58 !
می گوید : 55 یا 58 ؟
می گویم : 58
می گوید : باید ببینم.
می گویم : همراهم نیست.
می گوید : باید بیاری ببینم.

چاره ای نیست.می روم لنز را می آورم.
می گوید : این پنجاه و هشته. من ندارم. الان 55 دارم.

زبانم بند آمده.نمی دانم چه باید بگویم.برای چند لحظه  از آدم ها می ترسم.از آدم بودن.از خودمان وحشت می کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 16  توسط علیرضا کلاهچیان  |