تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

تنگدستی
تنش را گستاخ کرده است و
دستش را گستاخ تر.

بوی صابون ؛
بوی رنگ؛
بوی شماتت همسایه و ننگ؛

بوی تن؛
بوی مردی به شکم بارگی کوه
به کوه وارگی شکم.

می گوید: مرا به خویش سرزنشی مکن
که من مصیبت معصیت های خویشانم.

آه «مالابار»* چه نیک می دانمت !

می گوید: تو در همان مکتبی آیا
که جهل را
به «ترش مزگی نور چراغ »،سنجه می کنند؟

آه ! من فلسفه ام
مرا بنگر
من مصیبت معصیت های نیکانم !

 

*مالابار : جایی ست در هندوستان که زنان،خودشان را با جسد شوهرانشان می سوزانده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

راهی دارم و مسیری
مأمنی و پناهی.

گریزگاهی شاید ،
به خویش می خواندم
به یکی حقیقت تلخ،
یا یکی شیرینی مدام .

از من اکنون
تنها توشه ی به جای مانده،
امیدی ست در اعماق من
- سو سویی در دل تاریکی-
که به سان یکی نطفه ی چند روزه ،
می تپد و می خروشد.

زایشی باید؛
یا آفرینشی؛

دردی سترگ بایدم
به پاس تمامی دردها
و زخمی بزرگ ،
به پاس تمامی زخم ها
یا یکی مژده،
برای تمامی فاصله ها ،
               تمامی حسرت ها .

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 12  توسط علیرضا کلاهچیان  |