بوی تن؛
بوی مردی به شکم بارگی کوه
به کوه وارگی شکم.
می گوید: مرا به خویش سرزنشی مکن
که من مصیبت معصیت های خویشانم.
آه «مالابار»* چه نیک می دانمت !
می گوید: تو در همان مکتبی آیا
که جهل را
به «ترش مزگی نور چراغ »،سنجه می کنند؟
آه ! من فلسفه ام
مرا بنگر
من مصیبت معصیت های نیکانم !
*مالابار : جایی ست در هندوستان که زنان،خودشان را با جسد شوهرانشان می سوزانده اند.
راهی دارم و مسیری
مأمنی و پناهی.
گریزگاهی شاید ،
به خویش می خواندم
به یکی حقیقت تلخ،
یا یکی شیرینی مدام .
از من اکنون
تنها توشه ی به جای مانده،
امیدی ست در اعماق من
- سو سویی در دل تاریکی-
که به سان یکی نطفه ی چند روزه ،
می تپد و می خروشد.
زایشی باید؛
یا آفرینشی؛
دردی سترگ بایدم
به پاس تمامی دردها
و زخمی بزرگ ،
به پاس تمامی زخم ها
یا یکی مژده،
برای تمامی فاصله ها ،
تمامی حسرت ها .