تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

به جای «دوستت می دارم »،
چه می گفتمت باید ؟
تا دشمن خویی
به دوستی مگیری
و شفقت
به پشیزی ندهی

خدای را بگو
آئین عشق ورزی،
به چند معامله کرده ای
یا به کدام قمار
ز کف باخته ای ؟

خدای را بگویید
به جای «دوستت می دارم »،
چه می گفتمش باید ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 17  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

برای کورش سلیمانی


خانه ی پدری ،
خانه ی من نیست ؛
خانه ی پدر من نیست ؛
خانه ی فرزند من نیست .

خانه ی پدری ،
خانه ی نسل ها نیست.
خانه ی پدری ،
 جایی میان
انبوه خاک و سنگ،
زیر ماسه و قیر داغ،
گم شده است.

سرزمین مادری؛ اما
هنوز
سرزمین من است
و شاید
سرزمین فرزندان من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

دوربین را بر می دارم و نزدیک ماشین شان می شوم. کنار پارک ایستاده؛ یک پراید زغالی ست با چهار سر نشین پسرکه همه جای بدنه را یک لایه ی نازک گل مالیده اند ، جز شیشه ها را .

به راننده می گویم:« برای چی صدای پخشتو اینقدر زیاد کردی ؟ » صدای خودم را هم نمی شنوم.
صدا را کم می کند و می گوید: چی می گی؟
می گویم: می گم برای چی صدای پخشتو اینقدر زیاد کردی ؟ با صدای کم نمی شنوی؟
می گوید: داروغه ای ؟!
می گویم : شبیه داروغه ام ؟
یکی از صندلی عقب می گوید: بیشتر شبیه پینوکیوای !
می گویم : باشه قبول ولی چند تا سوال منو جواب بدین.
می گوید : می خوای کجا نشون بدی ؟
می گویم : هیچ جا واسه خودم می خوام .

سکوت می کند. با سر و دهان اشاره ای می کند یعنی که راغب نیستم .
می گویم : اگر خواهش کنم ؟
می گوید: «هاااا ! خواهشنو پایه بیدم جیگررر ! » بقیه می خندند.
می گویم : نمی خوام فضولی کنم . فقط می خوام نظرتو بفهمم ... برای چی صدای پخشتو اینقدر زیاد کردی ؟
همان که گفته بود پینوکیو می گوید : اول پول وده !! و همه باز می خندند .
می گویم : باشه اگه هیچ جور حاضر نیستین راه بیاین مجبورتون نمی کنم.
راننده می گوید: بیا داداش گریه نکن ! ... ببین ... صدا رو زیاد می کنم چون حال می ده ! ... جو (
jav )
داره!

می گویم : یعنی چی جو داره؟
می گوید : یعنی عشق وصفا ! .. داداش سه میلیون سیستم بستم رو ماشین که صداشو زیاد کنم !
می گویم : به نظرت وقتی بقیه صدای پخش شما رو می شنون خوششون می یاد ؟
می گوید : پس چی داداش ! ..حااااال وکنن !
می گویم : از چی خوششون می آد؟ از آهنگش؟ از سیستمتون یا از خود شما ؟
همان که گفته بود پینوکیو، می گوید : یا از خود شما جیگر !
راننده می گوید : بستگی داره کی باشه. اگه مخمل باشه حال می کنه ! پا می ده !
می گویم : مخمل ؟!
می گوید : یعنی دُخمل ! هلو ! به خودش می آید: پخش نکنی اینا رو ضایع !
می گویم : نه نترس ! کجا از اینا پخش می کنن ؟!
می گوید : البته خیالی ام نیستا !

می گویم : یه سیستم سه میلیونی خریدی واسه اینکه به قول خودت، پا بدن بهت ؟!
می گوید : خودمونم صفا می کنیم داداش !
می گویم : با این آهنگا صفا می کنی ؟
پینو کیو می گوید : درست صحبت کنا "اینا " چیه؟!
می گویم : من کی گفتم اینا ؟!
می گوید : گفتی داداش...... یادیییییش رفت؟!
میگویم : سه میلیون دادی واسه تیس تیس ؟
پینوکیو می گوید : خیلی بد صحبت می کنه !
راننده می گوید : واسه شما تیس تیسه !
میگویم : واسه شما چیه؟

پینوکیو صدایش را به حلقش می برد و می گوید : اوپ ! اوپ ! اوپ ! اوپ !
راننده می گوید : واسه شما چی ؟!
می گویم من فقط خط پرکاشن را می شنوم از ملودی خبری نیست ! (عمدا می گویم ببینم چقدر این چیزها به گوششان خورده)
بغل دستی پینوکیو می گوید : هاااااااا .... ای که گفتی یعنی ی ی ی ی ی چه ؟!
راننده می گوید : شما با یه "چی" حال می کنی ما با یه "چی" دیگه ! من هیچ وقت نمی آم به شما بگم مثلا داداش این چیه گوش می دی؟ یا چرا گوش می دی !غلط می گم بگو غلط می گی !

می گویم : ناراحت نشو من فقط سوال می کنم. قضاوت نمی کنم .
می گوید : نه آخه شما یه جوری صحبت می کنی انگار مثلا شما درست می گی منم [...] می گم !
می گویم : نه سو تفاهم نشه شما که نمی دونی من چی گوش می دم . شاید همینارو گوش بدم .
می گوید : خب ای ول ! حالا سوالاتو پرسیدی ؟
می گویم : ماشینتونو چرا خاک مالیدین ؟

ماشین را دنده می دهد که حرکت کند. بغل دستی راننده که اصلا حرف نزده بود وحتا نگاه نکرده بود، می گوید : چون اینجوری عشق می کنیم .عشق و حال می دونی چیه ؟

راننده پرشتاب حرکت می کند و زیر لب می گوید : «شا شووووووو !» جیغ خیابان بلند می شود؛ لاستیک ها دود می کنند و ماشین خاک مالی شده به سرعت دور می شود و صدای پخشش اوج می گیرد. و من سعی می کنم به کلمات بغل دستی راننده بیشتر فکر کنم .
صدای دیگری نزدیک می شود. سی -چهل متری آن طرف تر ماشینی می ایستد و صدای پخشش به گوش می رسد.

صدا می خواند : « یکی حالا پیدا شده قدر اونو می دونه / رگ خواب یار منو رقیب من می دونه ....... »
دوربین را روشن می کنم وبه ماشین شان نزدیک می شوم ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 0  توسط علیرضا کلاهچیان  |