تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

یکی صدای مهربان باید
که بشکوفاندم
به شعری و
به شوری بخواندم.

یکی قلب سترگ باید
که جای دهدم
در خویش
و حضورم دهد
استوار و ریشه دار
چون بهار
؛

همچون تابستان
شیرین و پربار

به سان پاییز
زیبا - دل انگیز -

و به سان زمستان
سپید، ساده
غرقه در نور و روشنایی
                   غرقه در نور و روشنایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 23  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

انگار همین دیروز بود. به بقالی سر کوچه رفتم و گفتم : «مادرم گفته برای بچه مان یک پستانک بده» گفت:« کدام بچه؟»ما را می شناخت.تعجب کرده بود می دانست من "بچه ترین" عضو خانواده ام.شش ساله بودم. گفتم«تازه به دنیا آمده»با شگفتی یک پستانک نوزاد آورد.دیدم کوچک است،گفتم:«از اینها نه؛ مادرم گفته بزرگش را بگیر» بزرگش را داد گفتم:«این نه؛ آن یکی را بده» پستانک قرمز بزرگ را آورد. چند روزی بود که مدرسه می رفتم. کلاس اول. شناسنامه ام را بزرگ کرده بودند که شش ماه دیر نشود مکتب رفتنم.روز اول مدرسه را هیچ وقت یادم نیامده؛اما زنگ تفریح های ماه اول را خوب به خاطر دارم.از کلاس، سراسیمه به حیاط می دویدیم ومن می رفتم گوشه ای ، پستانک را در می آوردم ومی مکیدم ! اما چند وقتی بود، مکیدن پستانک فرسوده، دیگر بی فایده می نمود.

نمی دانستم چطور شده بود که که ناگهان همه ی قوم و فامیل علیه من قیام کرده بودند که نباید بخورم.کار، کار همان حاج حسین بقال بود.همان روز خریدن پستانک نو،رفته بود خانه از همسرش پرسیده بود «مادر علیرضا» را (یعنی مادر من را) از کی ندیده ای ؟ حاجیه خانم گفته بود: «از چند روز پیش» حاجی گفته بود:«استغفرالله ! پس چطور از حال همسایه ات خبر نداری که فارغ شده؟!» حاجیه خانم شگفت زده گفته بود: «اشتباه می کنی حتما حاج آقا !» و حاج آقا که از اصل مطمئن بود،گفته بود:«این زن ، اینقدر نجیب است که حتا نگذاشته شما بفهمی حاج خانم !این از حیای ایشان بوده !»

ومن تا مدت ها سرمست بودم از فریب حاج آقا و نمی دانستم همین حاجیه خانم را سفیر می کند بیاید چشم روشنی مادر من و همه چیز نقش بر آب شود و همه قیام کنند که «مرد گنده»چرا تا حالا پستانک می خورد و من را ترک بدهند که « کم عقل می شوی بچه!» و من هر وقت حاج حسین را در کوچه می بینم سلام بدهم و تند فرار کنم و او زیر لب بگوید:«ای بی حیا ! ...استغفرالله» و نخودی بخندد.

من اما گوشم بدهکار این حرف ها نبود تا اینکه تحریم ها ی خانه شروع شد و کار بالا گرفت و من مدتی ترسیدم و نخوردم. بعد ها خانم معلم را هم مامور کرده بودند که مرا بپاید. به همین دلیل بود که نزدیک آمد و گفت: «چیه توی دهنت؟!» و من که به اکراه گلوله ای کوچک و فلزی را جایگزین پستانک کرده بودم.از ترس لو رفتن ،گلوله را قورت دادم ! و دهان خالی را به معلم نشان دادم و گفتم:«هیچی»! وبعد از رفتن معلم ،همین باعث شده بود،هول کنم که به خاطر بلعیدن یک تکه آهن،«حتما می میرم» و هر چه سعی کردم بی خیالش باشم ،نمی شد و کابوس مردن رهایم نمی کرد. با غم و اندوه نذر کردم که «خدایا اگر نمیرم قول می دهم،دیگر پستانک نخورم و چیز دیگری هم به جایش در دهان نیاندازم. به حاج حسین که «اولاد پیغمبر است» دروغ نگویم و فقط از آن آبنبات های پسته ای و بد مزه ی توی کابینت که مادر گفته بود ، بمکم !»

انگار همین دیروز بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 23  توسط علیرضا کلاهچیان  |