تنها من نیستم؛
تنها من نیستم که
نشسته است پای
بهانه ها و بُغ کردن های
بی دلیل و بی پروای تو.
این جماعت منگ،
خمار خستگی ها و
خواب های طولانی تو اند.
چه می کنی قاصدک؟!
حساب دکان کدام رمال را
چرتکه می زنی
به خیال خوشبختی،
خوبِ خام !؟
چه کرده ای
که نور و نوید،
اینگونه رنگ باخته
از گُلی گونه هایت ؟!
چه می خواهی قاصدک !
چه می خواهی
که این گونه مست،میان مردم
می گردی و
مرگ،نثار بهار و برگ
می کنی؟
مگر میان تو و من
میان من و ما
چقدر فاصله و فریاد است
که تاوان تمامی
تلاش ها و ترانه های تهی را
یکجا طلب می کنی؟
من مگر کدام نگاه،
مگر کدام نوا،
مگر کدام تبسم و
کدام ترنم را
توشه ی توطئه های تاریک کرده ام
که باید
تلخی همه ی نگرانی ها و نا امیدی ها را
به کام من وصله کنی ؟!
تو مگر
از همین گام ها و گمان های گیج
گله نداشتی
که حالا
روشنی راه های نرفته را
به رخ می کشی؟
آخ قاصدک !
اگر پاییز و پرنده را
پروا نمی کردیم
و اگر خیال برگ را
به سترونی باغ و بهار
پیوند نمی کردیم،
حالا آسمان هم
هوای بوران و برف نکرده بود !
....
نه قاصدک جان نه !
هر طور حساب کنی،
باز
حساب ما
از تبسم و تحمل،
تهی ست .
می گوید : نمی خوای چیزی بگی ؟
می گویم : حرفی ندارم
می گوید : پس واسه چی بلند شده ی اومدی اینجا ؟
می گویم : تو خواستی
می گوید : تو هم اومدی ... چه پسر خوبی شده ی ! حرف گوش کن ؛ رام .
جوابی نمی دهم . سکوت را بهتر می دانم. روسری اش را سرسری مرتب می کند و به سمت خیابان بیرون کافه نگاه می کند.
می گوید : طولانیه . باید برات از اول توضیح بدم .
می خواهم طرف برتر باشم .
می گویم : خلاصه ش کن ؛ کار دارم .
می گوید : می خوای نگم !
می گویم : هر جور خودت می خوای . به من مربوط نیست .
می گوید : پس عوض نشده ی؛ همون طوری سرتق و حاضر جوابی !
به زن میز روبرویی و بچه اش نگاه می کنم. پسر بچه ای شش هفت ماهه که آب دهانش راه گرفته و نمی دانم به چی من می خندد. ترجیح می دهم جواب خنده های بچه را بدهم تا جواب «او» را.
می گوید : اگه مهم نبود که نمی گفتم بیای .اگه برات توضیح ندم ، همیشه یه جور دیگه فکر می کنی . باید بفهمی چی شده ؛ باید بفهمی چرا الان گفتم بیای.
می گویم : من هیچ جوری فکر نمی کنم . اگه به خاطر منه، من همین جوری راحت ترم.ولی اگه می خوای خودتو راحت کنی، هر چی دلت می خواد،بگو .
نمی خواهم حرفی بزند . اگر بگوید ممکن است حق با او باشد.
پسر جوانی با پیراهن فرم زرد و آستین های سبز، سینی را می آورد و می گذارد روی میز . یک قوری پر و دو فنجان خالی. سینی را طوری می گذارد که مشخص می کند من با کدام فنجان بخورم و او با کدام ... فنجان خودم را نگاه می کنم. سفید است؛ اما یک ترَک سیاه رنگ کفَش نقش بسته .
می گوید : ببین قضیه بر می گرده به اون شب که تو نیومدی ... اون شب من ...
بلند می گویم : آقا !
پسر زرد و سبز بر می گردد. از من جوان تر است. فنجان خودم را نشانش می دهم و می گویم : اینو عوضش کن. فنجان را نگاه می کند و می پرسد : چرا؟
می گویم : توشو نگاه کن تا بفهمی چرا !
نگاه می کند. چیزی نمی گوید و فنجان را می برد.
«او» می گوید : چیه با همه سر جنگ داری ؟!
مادر بچه را نگاه می کنم. مثل بچه اش زل زده به ما. نگاهش را می گیرد و به نقطه ای نامعلوم چشم می دوزد. بچه حالا آب دماغش هم راه گرفته. دلم می خواهد بروم دستمال کاغذی روی میز را به سمت مادر هل بدهم و آب دهان بچه را نشانش بدهم و مادر بگوید : « به شما چه مربوط ؟! »
«او» برای خودش چای می ریزد و من پسر زرد و سبز را نگاه می کنم که از دور با یک فنجان قرمز رنگ می آید.
می گوید : اون شب من چند بار زنگ زدم . ولی هیچ کس خونه نبود می خواستم همون شب باهات حرف بزنم و توضیح بدم چی شده .
پسر فنجان را روی میز می گذارد و می رود. طوری می گذارد که صدا بدهد.
می گویم : شکستیش ! یواش تر !
پسر نگاهی به فنجان می اندازد و می رود .فنجان نوی نو است. انگار تازه از جعبه درش آورده ، آبی زده و آورده است .
می گوید : چرا این طوری می کنی ؟!
می گویم : چطور؟
می گوید : چرا نمی ذاری حرف بزنم ؟ مگه نمی خوای بفهمی چی شده ؟!
می گویم : نه.
بغض کرده است. صدایش می لرزد. اما مثل سنگ شده ام .
می گویم : ببین زهره ...
عمدا می گویم «زهره»؛ زهره اسم همکارم است. می دانم اسمش او را آزار می داد. پیش ترها چند بار سهواً زهره صدایش کرده بودم و او پاک از کوره در رفته بود.
می گوید : چرا نمی گیریش حالا که دائم به فکرشی !
می گویم : اگه اومدی با حرفات کاراتو توجیه کنی بهت می گم برای من هیچ فرقی نمی کنه. بگی یا نگی تو برای من تموم شده ی. الان به تو و هیچ کس دیگه فکر نمی کنم. فقط می خوام تنها باشم و به کارم فکر کنم. می فهمی ؟ یا باز می خوای خودتو راحت کنی؟! می خوای چی بگی ؟ یه مشت حرفای خاله زنکی که فقط به درد قانع کردن خاله خانباجیای فامیلتون می خوره؟ من که حرفی نداشته م تو هر جور دلت می خواد، با هر خری که می خوای زندگی کن !
چای می ریزم و می خورم. نگاهش به من خیره مانده و آزارم می دهد؛اما طوری وانمود می کنم که انگار این گونه نیست. موبایلش زنگ می زند. جواب می دهد و در سکوت گوش می کند. در آخر می گوید: باشه و از جایش بلند می شود. کیفش را بر می دارد. به بچه نگاه می کنم که مادرش دارد دهان و چانه اش را پاک می کند.
می گوید : نمی تونی تصور کنی که چی شده. خودت نذاشتی بگم .
با تمسخر می گویم : خیلی کنجکاو شدم !
کیفش را بر می دارد و می رود. صدای جیغ در بازکن ماشینش بلند می شود. معلوم است که ماشین را کی برایش خریده. نمی خواهم فکرش را بکنم. مادر و بچه رفته اند. کافه تقریبا خالی ست. بر می خیزم و بیرون می روم. هوا دیگر تاریک شده است. چند قدمی که می روم. پسر زرد وسبز به شانه ام می زند.
می گوید : پولشو دادی ؟
می گویم : یادم رفت؛ چقدر می شه ؟
می گوید : هر چی کَرَمِته !
یک هزار تومانی در می آورم و می دهم.
می گویم : نترکی اینقدر پف کرده ی !
و حرکت می کنم. صدایم می کند. یک پنجاه تومانی پسم می دهد. یک مشت به چانه اش می زنم. تعادش به هم می خورد و با زانو توی جوی خیابان می رود. حالا دو،سه، چهار، پنج ، شش زرد و سبز پوش به طرفم می آیند. می خواهم فرار کنم می ترسم وضع بدتر شود. ضربه ی اول را درشت ترینشان می زند. دومی را همان که زده بودم، می زند وبقیه هر کدام به روش خودشان یک ضربه می زنند. می افتم. همه شان آرام به داخل کافه بر می گردند. مزه ی دهانم را خون پر کرده است. لبم پاره شده ومثل قلب گنجشک می تپد.
موبایلم زنگ می زند. نوشته است: «خانه». جواب می دهم. مادر است .
می گوید : اومدنی چند تا باگت بگیر. الویه درست کرده م. کجایی؟ زود بیا .
می گویم : باشه دارم می آم.