تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن
 

سال 78-79 علاقه ای زیاد و عجیب به شعر های «ویسوا شیمبورسکا» خانم شاعر لهستانی داشتم و حسب ارادت خاصی که «کیشلوفسکی »(فیلمساز فقید لهستانی) به ایشان داشته است و من به کیشلوفسکی داشتم و دارم ، شعرهایش را با دقت و کنجکاوی می خواندم. شعر های او (والبته فیلم های کیشلوفسکی) سر شار از نیروهایی قوی،مرموز و پنهانی ست که آدم ها را گاه بدون آن که بدانند بی سبب به هم پیوند می زند. و گاه سرنوشتشان را با نگاهی خدا گونه به روابط و حوادث زندگی شا ن، محصول نیرویی عظیم و هدفمند می داند که ما به خطا "تصادف" خطا بش می کنیم !

نوشته ی زیر در سال 80 تحت تاثیر نگاه او و با نظر به جنبه های رمانتیک اشعار او شکل گرفته است :

من و تو
میان تلی از خاطره های پراکنده
گم شده ایم.

چراکه بیرون آمدن از سوال ها و سر در گمی های گذشته،
سخت دشوارمان است.

از کنار هم می گذریم
بی آنکه بشناسیم
یا به یاد آوریم یکدیگر را.

به گمانم پیش از این دیداری داشته ایم؛
شاید در کودکی یا خرد سالی.

شاید نگاهمان لحظه ای به هم
خیره مانده
             - تو پشت پنجره و من در خیابانی شلوغ -

شاید لحظه ی توقف پشت چراغ قرمز،
اندکی به هم نگریسته باشیم؛
یا من به تو نگریسته ام ؛
یا تو به من نگریسته ای ؛

و با سبز شدن چراغ،
من به سویی دیگر رفته ام
یا تو از راهی دیگر رفته ای.

شاید تو
 همان تصویر مبهم پسزمینه ی عکس یادگاری باشی ،
که سالها پیش
با دوستانم گرفته ام.

می دانم که یافتن خود، میان انبوه خاطره ها،دشوار است ؛
اما یقینا نا ممکن نیست...

نکند تو همانی که سالها پیش سیبی به من داد
و من سیب را نخوردم؛
بوئیدم؛
بوسیدم؛
 و بعد ها فراموش کردم
                     - در نو جوانی -
                                   هم سیب را
                                                 و هم تو را.

دلتنگی شب هنگام ما شاید
از خاطرات شبانه مان باشد.

آن شب ها که هر دو ،
بی آنکه بدانیم،
به یک ستاره خیره می شدیم و
به خواب می رفتیم.

که می داند؟
شاید هر دو
یک خواب دیده باشیم !

من در خواب تو
و تو در خواب من.

خواب هایمان شاید
تلاش مشترک ِ
نا خود آگاه ِ هر دو مان باشد.

آه ! بیرون کشیدن خود از میان این همه؟! ...

پس عجیب نیست تو کتابی را خوانده باشی
که من خوانده ام
و درست در همان صفحه،
در همان جمله،
بغضی غریب
گلویت را فشرده باشد
که پیش از این مرا به گریستن
وا داشته بود.

اما افسوس!
با این همه،

هنوز یکدیگر را نیافته ایم؛
                       هنوز نشناخته ایم؛
                                         یا شاید به خاطر نیاورده ایم
!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 3  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

1

« لطفا پس از شنیدن صدای بوق ، پبغام خود را بگذارید ... »

سلام عزیزم. بازم گفتی "صدای بوق" ؟... همیشه حرفامو به هیچ می گیری ! اگه همه ی دنیا بهت بگن اینجا نگو "بوق" ، چون من گفته م نگو،می گی ! ..... «صدای بوق» ! خیلی مضحکه. من که گفتم بگو « نشانه ی صوتی » یا یه همچی چیزی. چه اشکالی داره که ادبی باشه؛از بوق که بهتره. اونم نه خود بوق ."صدای بوق" ! تازه بگذریم که وقتی می گی « پیغام خود را بگذارید»، یاد اون توریست های کودن چینی می افتم که توی فیلم های امریکایی دستشون می اندازن .
می دونم که حرفهای منو کامل گوش نکرده، پاک می کنی. چون نمی تونی تحمل کنی که «یکی بهت دستور بده»؛چون ترسویی عزیزم؛چون از کارهای خودت بدت می آد؛اما نمی تونی تحمل کنی ازت انتقاد کنن.از این که مچتو بگیره ن می ترسی از این که چهره ی واقعی خودتو ببینی می ترسی ! تو از خودت می ترسی عزیزم ! اما خب بذار یه چیزی بهت بگم. اگه بخوای اینطوری ادامه بدی ............................

۲

« لطفا پس از شنیدن صدای بوق ، پبغام خود را بگذارید ... »

سلام عزیزم. دلت برام تنگ نشده؟ ... البته که نه ! تو هیچ وقت،برای کسی دلت تنگ نشده. دروغ می گم؟ من تو رو بهتر از خودت می شناسم. تو دلت می خواد بازی کنی می خوای نقش آدمای مهمّو بازی کنی. حتا اگه آدم بده باشی.می خوای مغرور و برجسته باشی. در عوض دلت می خواد طرفت تحقیر بشه. اما من بازی تو رو قبول ندارم؛ چون دلت می خواد من نقش اونی رو بازی کنم که بودنش با نبودنش فرقی به حال آدم اصلی ها نداره ؛ حتا اگه راست بگه،کسی به حرفش گوش نمی کنه؛ چون همیشه بوی گند می ده،آشغال می خوره و دائم سگ مسته ! چه نقش نفر ت انگیزی برای من انتخاب کرده ی عزیزم ! ... عزیزم یادت باشه که بازی رو تو شروع کردی. منو کنار زدی و داری ادامه می دی. فراموش نکن که تو به هر حال آدم بده ای ! و آخر بیشتر فیلما کلک آدم بده کنده س ! حتا اگه خوش تیپ و شیک پوش باشه ! اگه آخر قصه هنوز باشی ، باید کلک خودتو بکنّی عزیزم ! چون همه ازت متنفر می شن.تو که اینو نمی خوای ؟! .......................................................................................

3

« لطفا پس از شنیدن صدای بوق ، پبغام خود را بگذارید... »

سلام عزیزم . من می خوام ِکرم باشم. تو می خوای سگ باشی . بین سگ بودن و ِکرم بودن ، عزیزم ، تو اولی رو انتخاب می کنی . چون دلت می خواد بزرگ باشی و دیده بشی . مهم نیست که یه سگ چه جوری غذا می خوره ؛ راه می ره یا دوست پیدا می کنه؛ برای تو مهم اینه که یه سگ به چشم می آد و تازه اگه شانس بیاره یه مرد پولدار احمق ، بعد از مرگش همه ی دارائی شو برای سگش می ذاره که تا آخر عمر هر روز بیفتک بخوره و کنار شومینه و کاناپه ی چرمی بشاشه !
اما عزیزم ، من دلم می خواد ِکرم باشم ؛ زیر خاک بمونم،به خودم بپیچم ولی با سگها درنیفتم.........

۴

« لطفا پس از شنیدن صدای بوق ، پبغام خود را بگذارید ... »

سلام عزیزم. برای چهارمین سالگرد ازدواجمون ،برات یه دسته گل بزرگ فرستادم.امید وارم خوشت بیاد........................................................................................................................

5

« لطفا پس از شنیدن صدای بوق ، پبغام خود را بگذارید ... »

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1  توسط علیرضا کلاهچیان  |