تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

می گویند: آن چنان است که چون عاشق را خواهش باشد که معشوق بر خود مهربان سازد،به گونه ای که تا عاشق را نبیند آرام نگیرد،اسمی چند بر فلفل خوانده بر آتش اندازد.معشوق بی قرار گردد.
اما خب به قول مولانا :حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو .......
بگذریم!

وقتی به دنبال مطلبی می گردم بهترین نوشته ها را در وبلاگ های ساده و بی ادعایی می یابم که دغدغه ها و دانسته هایشان را در معرض دید و قضاوت وبگردان گذاشته اند.مطالب تخصصی و فنی البته در حوزه ی کاری من( درام ) بسیار کم است و به ندرت می توان نوشته ای یافت که علمی، دقیق و قابل استناد باشد.(بر خلاف مباحث سخت افزاری ونرم افزاری کامپیوتر و وب که این روزها نقل مجالس است) ... در وبلاگی تازه با عنوان درام سعی می کنم قدمی در این راه بردارم. شاید به کار آید !

از دوستان خوبم در این رشته که به این وبلاگ لینک بدهند بسیار ممنون می شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 2  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

تو که نمی دونی من کيو مي گم! پس می گم:

{ ب } آخرين بار که ديدمش داشت مي رفت خريد.توي بد مسابقه اي شرکت کرده بود.مسابقه اي که فرمول پيچيده اي داره. شايدم اصلا فرمول نباشه ولي خيلي غريبه! بهش گفتم :بازم رفتي توي کورس؟ گفت: بد جوري! گفتم : تو رو خدا دست بر دار  "ب" ! البته توي دلم گفتم که نشنيد. در عوض با طعنه گفتم :موفق باشي. با نا اميدي گفت :اميدوارم! .......... يه جمله ای داره که من خيلی خوشم مي آد مي گه:
" امان از پاييز که هميشه آخرش جوجه هايم کم مي آيند "

{ ع } آخرين بار که ديدمش تو ماشينش بود.يه رنوي نخودي رنگ.بوق زد و کنارم ايستاد . گفتم : چه خوش تيپ شده ي ! مثل هميشه کم حرف بود .خنده اي کرد و گفت تو نمي خواي يه نسخه از اون فيلمو به ما بدي ؟ گفتم اي به چشم ! عکستو تو روزنامه ديدي ؟ حال کردي نه!؟ خنديد . خيلي خوشحال بود منو رسوند و ديگه هيچ وقت نديدمش .هيچ وقت ! ...  وقتي فهميدم نتونستم جلوي اشکامو بگيرم. هنوز باورم نمي شه.

{ر } آخرين بار که ديدمش .جمعه بود. ۸ سال پيش .کنار در اصلي جمکران. گفتيم همه مون کنکور داريم برامون دعا کن. گفت:چشم. شلوارشيري و پيراهن سفيد پوشيده بود .سوار ماشين شديم ايستاد تا بريم .دست تکان داديم. لبخند مي زد .لبخندش پر از آرامش و يقين بود.موهاش توي باد مي جنبيد. نمي دونم کجاست.نمي دونم اون تکه ي فولادي  کنار قلبش جایی پیدا کرده يا مثل اون موقع ها داره نزديک و نزديک تر مي شه... نمي دونم.

{ ا } آخرين باري که ديدمش لبخند نمي زد.خوشحال نبود.آروم نبود.نمي دونم چي شده بود .آخه در هر شرايطي عادت داشت خودشو شاد نشون بده.منو که مي ديد يه جوري مي خنديد انگاري که  همين الان يه جوک خوشمزه شنيده .ولي خوب اگه به همراهاش نيگا مي کردي مي فهميدي که با اين قيافه هاي عبوس چيز خوشمزه اي برا گفتن نداشته ن! فقط مي خواست حرص منو در بياره. خبر نداشت وقتي مي خنده من چي مي گم! ... "آخ من مي ميرم واسه خنده هايي که فقط براي من باشن!"

{ م } آخرين باري که ديدمش، داشت سعي مي کرد احمق مفيد تري باشه...اون فيلم رو ديشب ديدي؟ گفت نه.يه جمله ي جالب داشت: " يه احمق فقير يه احمقه،ولي يه احمق پولدار يه پولداره! " گفت: که چي؟ هيچي ! ولي سعي کن همه ي پولاتو خرج نکني!

{ خ } آخرين بار ي که ديدمش  گرم کار هاي بزرگ  با ژست هاي عجيب بود.ظرف چند سال از معلمي به  آدم بزرگي تغيير شغل داده بود.تغير شکل داده بود.ولي انگار بيشتر کيف می کرد.آخه هميشه دوست داشت بفهمه هيولا چه شکليه! ... هیولا با لهجه ی فرانسوی!

{ ش } آخرين باري که ديدمش ، هنوز توي لي لي پوت زندگي مي کرد! ولي انگار بعد از من گاليور رفته اون طرفا ييلاق!

{ م } آخرين بار توي خواب ديدمش.۲سال پيش. داشت گريه مي کرد ! مي گفت ديدي بابام چي شد؟ .. روزي بود که پدرش مرده بود. هم خوشحال بود هم ناراحت. دستشو گرفتم و با هم از يک کوچه باغ زيبا رد شديم. همه جا سبز و زيبا بود. نمي دونستم اون داره به من کمک مي کنه يا من به اون.وقتي کوچه تموم شد ، خنديد ، خداحافظي کرد و توي مه گم شد.از خواب که پريدم.گرماي دستش هنوز تو دستم بود.بغض گلو مو گرفته بود ... ۸ سال پيش وقتي از سربازی، مرخصی اومدم ، گفتن :" اين قبرشه ! نگفتيم که اونجا اذيت نشی "
...

                                    ................................................

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 11  توسط علیرضا کلاهچیان  | 


من به فال و فالگیری اعتقاد ندارم. به هیچ فالی. تا به حال هم تحریک نشده ام که از یک فالگیر چه سنتی چه مدرن چیزی بپرسم. اگر مسئله ای پیش بیاید که خیلی کنجکاوی کنم قرآن را بر می دارم ذکر مخصوص را می خوانم وباز می کنم. معمولا جوابی می دهد که امید وار کننده و پر مغز است. البته گاهی هم به حافظ تفالی می زنم که بیشتر قصدم خواندن شعری و تفسیر آن حسب احوال است. ولی هیچ وقت هم نتوانسته ام بگویم وقتی دیوان حافظ را به نیتی باز می کنم آن شعر را فال خود ندانسته ام.خب دیگر حافظ است و به خونمان راه پیدا کرده.

اما نکته اینجاست که این خواجه که ما خیلی دوستش داریم همیشه اخذ حال می کند. مثلا در یک فال عشقی ( پر شمار ترین نوع فال است!) سال ها پیش که در  اوج جوانی و شور و نشاط و عاشقی بودمَ، با اشک و زاری و اه و ناله و با قلبی قرمز و براق که یک پیکان فلزی بزرگ دوره ی ساسانیان در اندرونش نشسته بود با جدیت تفالی زدم. آمد :"زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود " گفتم اشتباه شده دوباره گرفتم ،آمد : "بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد" گفتم تا سه نشه بازی نشه گرفتم،آمد: "نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید/ فغان که بخت من از خواب در نمی آید" عصبانی شدم و گفتم امروز نه. بماند برای بعد که حس و حال بیشتری باشد. فردا با همان نیت گرفتم آمد :"بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز / بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز " گفتم مرده شور جام و دُردیتو ببره! ... ولی باز همان شد که حافظ گفته بود.

حالا با این مقدمه نگاهی به این ارقام بیاندازید:

شنبه: فال عشقی می گیرم می آید:
 دلم رمیده ی لولی وشی ست شور انگیز / دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
 می گویم خب که چی ؟! و دوباره می گیرم می آید:
 زبان خامه ندارد سر بیان فراق  /  وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

یکشنبه : فال کاری می گیرم . می آید :
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت /  روی مه  پیکر  او سیر  ندیدیم  و  برفت 
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود / بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت

دوشنبه : فال معنوی می گیرم. می آید :
به غیر آن که بشد دین و دانش از دستم / بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم 
چگونه سر به خجالت بر آورم بر دوست   /   که  خدمتی  بسزا  بر نیامد از  دستم

  
سه شنبه: فال سیاسی می گیرم. می آید :
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد /  باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
نزدی شاه  رخ  و فوت شد  امکان حافظ     /  چه  کنم  بازی  ایام  مرا  غافل  کرد


چهار شنبه : فال معیشتی می گیرم ،می آید :
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی / خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر  گِل  کوزه گران  خواهی  شد    /  حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی


پنج شنبه : حال رقیب را جویا می شوم می آید:
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش / معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

جمعه : فالی می گیرم که صحت تمام فال های قبلی را بسنجم. می آید:
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد/ تو را درین سخن انکار کار ما نرسد

در ذهنم می گذرد که آقای حافظ ! خوب غزل هایی گفته ا ی ولی این بساط فالگیریت را جمع کنی بهتر است! دیوان را بی هیچ نیتی باز می کنم ونگاهم به این بیت می افتد که:

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
!

خب دیگر حالا به گمانم می دانید که چرا بعضی ها مانند من، به فالگیری و این مزخرفات اعتقادی ندارند!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 11  توسط علیرضا کلاهچیان  |