تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن

نظر به علاقه ی جوانان به سینما و ساخت فیلم .در اینجا یک دوره ی جادویی ساخت فیلم اعم از کوتاه و بلند تقدیم علاقه مندان می گردد این روش صد در صد تضمینی ست و جوایز آن اعم از داخله و خارجه تا تغییر مدیریت های فرهنگی ، هنری و سینمایی ، تضمین خواهد شد :

  1. دوربین ، سه پایه و عوامل خود را برداشته و به یک آسایشگاه روانی ، سالمندان یا سالمندان روانی بروید. ( توضیح: الف.برای کار فیلمسازی به یک دوربین احتیاح دارید. ب. سه پایه وسیله ای ست که سه تا پایه دارد و دوربین را روی آن می گذارند.هر چند شما اگر زیاد عجله داشته باشید اصلا به درد تان نمی خورد. ج. منظور از عوامل، کسانی هستند که باید همراه شما بیایند و رفتار شما را تماشا کنند این مسئله خیلی مهم است چون هر چه عوامل شما بیشتر باشند احساس فیلمساز بودن بیشتر به شما دست خواهد داد )
  2. پس از مستقر شدن در آسایشگاه ابتدا از محیط آنجا هر چقدر که می توانید تصویر بگیرید.مثلا از گلها. از پرندگان یا بازی پیرمردها و نگاه پیرزن ها  و تابلو ی توالت زنانه ، توالت مردانه(این دو تصویر آخر احتمال  موفقیت شما را در جشنواره های حامی مبارزه علیه تبعیض جنسیتی بیشتر می کنند) همچنین برای هنری تر جلوه نمودن فیلم از چیزهایی که انعکاس تصویر آدم ها و محیط است حتما استفاده کنید مثلا تصویری از آب گودالی که چهره ی سالمندی در آن نقش بسته یا همین تصویر در آینه یا شیشه ی آسایشگاه  که اگر شکسته باشد و سالمند را چند تکه نشان دهد امتیاز کارگردانی شما را بالا خواهد برد.
  3. خب حال نوبت به بازیگر های شماست .از آنجا که شما بازی گرفتن از بازیگر و هدایت او را بلد نیستید، پس بهترین شیوه در بازیگری "بازی خود" است. باز ی کردن خود از کلماتی ست که شما باید خوب معنایش را یاد بگیرید تا به وقتش از آن در مصاحبه هایتان استفاده کنید.این روش در بازیگری از روش های ممتاز و بسیار عالی هنر بازیگری ست و بسیار هم دشوار است چون حتا بازیگران معروفی مانند مارلون براندو و آل پاچینو  از عهده ی آن بر نیامدند و به سراغ سبک دیگری رفتند؛اما جوایز ثابت کرده که بازیگری به مفهوم حقیقی خودش "بازی خود " است. یعنی باریگر فقط  نقش خودش را بازی می کند؛نه نقش یکی دیگر را.
  4. حالا سالمندان را جلوی دوربین قرار دهید و از آنها بخواهید که از خاطرات جوانی شان(ترجیحا عشقی) تعریف کنند. سپس به آنها بگویید یک آواز بخوانند.احتمالا اگر موافقت کنند یک آهنگ قدیمی می خوانند.( در این لحظه برای اینکه فیلم شما هنری تر شود .هنگام تدوین اصل آن آهنگ را پیدا می کنید و به امتداد صدای سالمند می چسبانید و چند تا از آن تصاویری را که در شما ره ی ۲ توضیح دادم پخش می کنید.این حرکت باعث می شود شما بتوانید به راحتی به سراغ نفر بعدی بروید. ) اما به این آهنگ ها قناعت نکنید .سعی کنید او را وادار کنید آهنگ های جدید تری بخواند مثلا  "آهای خوشگل عاشق" فریدون را. احتمالا ابتدا مقاومت خواهد کرد اما یادتان باشد که رمز موفقیت یک کارگردان جایزه بگیر ، در پر رویی و سرتق بودن اوست.بنابر این آن سالمند یا بیمار روانی را مجبور کنید که بخواند حتا شده با تهدید و کتک. ویادتان باشد گریه ی او پیروزی و موفقیت شما را در پی خواهد داشت.نگران نباشید! پس از اتمام فیلمبرداری یک جوری از دلش در می آورید پس علی الحساب بی رحم و قوی باشید و  تنها به کن و دوربین طلایی فکر کنید.
  5. پس از اینکه با دهها نفر عملیات بالا را انجام دادید، می توانید اندکی مایه های داستانی هم به فیلم تان اضافه کنید تا دیگران فکر نکنند شما عکاسید و استعداد داستانگویی ندارید.پس سعی کنید یکی یا همه ی مواردی که ذکر می کنم را در فیلمتان پیاده کنید و در اوسط و اواخر آن بگنجانید : ۱ـ به راه انداختن یک دعوا و پایان آن توسط مربیان آسایشگاه یا شخصیت های مورد نظر شما. (دعوا اگر ناموسی یا عشقی باشد که بر سر یک زن سالمند بین پیرمردها یا به خاطر  یک زن روانی بین مردان روان پریش اتفاق افتاده بسیار جالب تر می شود ) ۲ـ عروسی. ۳ـ رقص دسته جمعی یا  رقص یک نفر  در میان  جمعی که برایش دایره و دست می زنند. ۳.غذا خوردن. ترجیحا کسی باشد که به تنهایی قادر به خوردن نباشد و حالا مجبور باشد در مقابل دوربین شما غذایش را تا آخر بخورد . اگر بگوید "باز هم می خوام" فیلم شما کلاسیک تر خواهد بود.( راستی یادتان باشد بعدها از واژه ی روان پریش و کلاسک زیاد استفاده کنید اگر سعی کنید معنایشان را هم یاد بگیرید بهتر است )
  6. خب حالا شما کلی تصویر خوب دارید که باید از دل آنها یکی دو ساعت فیلم بیرون بکشید. و با استفاده از یک تیتراژ خوب  و هنری ( مثلا یکی از سالمندانی که تازه دارد نوشتن یاد می گیرد نام شما و عواملتان را در دفتر خاطراتش بنویسد) فیلم شما آماده ی پخش و ارسال به جشنواره هاست.
  7. یکی از مسائلی که نباید در طول فیلمسازی فراموش کنید رعایت نکات حرفه ای ست این نکات خیلی مهم هستند و باید جهت احترام به هنر فیلمسازی ، همواره مورد استفاده قرارگیرند:
  • به یاد داشته باشید که موفقیت شما در کثیف بودن فیلم شماست.کثیف بودن یعنی استفاده از صحنه های چندش انگیز و تهوع آور و ترجیحا طوری که نظریه ی دانشمندان غربی مبنی بر حیوان بودن اجداد ما تایید یا تبلیغ شود .این از نکات کلیدی در فتح جشنواره های خارجی ست. 
  • با احترام به نسل پیشین فیلمسازی آسان که "تریپ" نا امیدی و سیاهی را برای پایان فیلم هایشان انتخاب می کردند و یاد آور شدن این نکته که هنوز هم خریدار دارد، رمز موفقیت در این دوران "تریپ" امیدواری و نشاط است و ربطی هم به کل فیلم ندارد. حتا بهتر است در تضاد با قبلی ها باشد چون می گویند "پست مدرنیستی " است . البته شما برای فهم این کلمه خود را به درد سر نیاندازید و اگر هم چنین چیزهایی را از منتقدان شنیدید سعی کنید ژستی به خود بگیرید که یعنی "من به این تئوری ها کاری ندارم و اهل عملم" اما در این موقعیت سعی کنید درخشندگی ای در چشمانتان باشد که یعنی معنی این واژه را حتا بهتر از آنها می دانید تا بدین وسیله همه مجذوب کار شما شوند.
  • هرگز نورپردازی را جدی نگیرید. این ادا اطوار بچه سوسول هاست برای اینکه بگویند ما درس خوانده ایم. برای ضایع کردن آنها هیچ گاه از چراغ های نور و نور سنج استفاده نکنید و به نور روز و نوری که از پنجره ها تو ریخته است، اکتفا کنید و یادتان باشد حتا در بد ترین شرایط مانند ادیسون تنها از آینه استفاده کنید.
  •  مسئله ی بالا در باره ی فیلمنامه و دکوپاژ هم صدق می کند و شما نیازی به این دو ندارید("دکوپاژ" یک عمل مضحک است که احمق ها می خواهند به وسیله ی آن اول فیلم شان را روی کاغذ بسازند، بعد فیلمبرداری کنند)
  • برای حرفه ای تر شدن فیلم به کرات از "تراولینگ" و "کرین" استفاده کنید. ( برای فهم این دو کلمه به واژه نامه های سینمایی مراجعه کنید . سعی کنید تمام اصطلاحات حرکت و زاویه را یاد بگیرید  چون تنها چیز هایی که خواندنش به درد می خورد همین هاست)

 

خب درس های ما تمام شد و شما با عمل کردن به آنها  فیلمسازی موفق خواهید شد.البته نکات جدید تری هم در حال اضافه شدن هستند که که در ویرایش بعدی این آموزش، به درس ها اضافه خواهند شد.البته به غیر از چند نکته ی خصوصی که من بعده ها حضورا خدمتتان عرض خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 3  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

 نمی دانم کتاب "زندگی جنگ ودیگر هیچ" را خوانده اید یا نه؟  کتابی ست نوشته ی "اوریانا فالاچی" خانم خبرنگار و نویسنده ای که گزارش ها و مشاهدات خودش را از جنگ ویتنام در این کتاب به شکلی جذاب و خواندنی نوشته است و خانم لیلی گلستان هم آن را بسیار خوب به فارسی ترجمه کرده اند.

در این کتاب خواندنی های زیادی هست اما یک جایش را خیلی دوست دارم که خلاصه اش این چنین
است: خانم فالاچی پس از مدت ها که درگیر گزارش این جنگ است به پرورشگاهی می رود و در آنجا به دختربچه ی سه ـ چهار ساله ی زیبایی بر می خورد که به او خیره شده و با عشق و محبتی مسحور کننده او را می نگرد. فالاچی پس از بازدید از پرورشگاه می رود،اما فکر دختر بچه و تصویر نگاه او دست بر دار نیست. در نهایت خانم فالاچی پس از یک هفته کلنجار رفتن با خود تصمیم می گیرد سرپرستی آن بچه را به عهده بگیرد. طوری که دیگر تمام انگیزه و شادیش در زندگی، می شود آن دختر بچه،نگاه نیازمند او و فکر کردن به او ... به پرورشگاه می رود و موضوع را مطرح می کند. راهبه نشانی بچه را می پرسد. فالاچی نشانی می دهد که این شکل بود و این لباس را به تن کرده بود و آن گونه نگاهم می کرد.راهبه : نشان می دهد و می گوید: همان بچه را می گویید ؟ فالاچی می گوید: بله همان. راهبه می پرسد مطئنید که شما را نگاه می کرد ؟ فالاچی می گوید :بله با محبت و خاص نگاهم می کرد. راهبه می گوید: امکان ندارد. چون او نمی تواند شما را ببیند آن دختر بچه نابیناست!.......

  فالاچی به هر صورت با حال خیلی بد به تنهایی از پرورشگاه باز می گردد؛ اما پس از این حادثه  وقتی که کمی آرام تر می شود یادداشتی زیبا می نویسد که من عینا آن را می آورم.

"بعضی اوقات حس می کنی که دو چشم دارند تو را نگاه می کنند؛ ولی آنها در واقع تو را نمی بینند.بعضی اوقات حس می کنی کسی را یافته ای که همیشه به دنبالش بوده ای؛اما در واقع کسی را نیافته ای! "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 18  توسط علیرضا کلاهچیان  |