تصور کنيد تماشاگری سالن تئاتر را ترک می کند به اميد يافتن مثلا يک توالت؛ اما در هزار توی مسير خود ناگهان از وسط صحنه ی اجرای نمايش سر در می آورد! صحنه ای که اندکی پيش فقط تماشايش می کرد ... چه اتفاقی می افتد؟ وقتی نا بازيگری وارد بازی ای که بلد نيست می شود،چه اتفاقی می افتد؟ ... دو حالت دارد.در بهترين حالت اين شخص به سرعت از صحنه بيرون می رود که دست کم سه پی آمد دارد : يکی اينکه باعث تمسخر و خنده ی بی موقع تماشاگران می شود.(که در نمايشی غير کميک بسيار مخرب تر است) دوم اينکه بازی ديگران را به هم می زند يا اقلاً مخدوش می کند و سوم خود را به درد سر و رنجش می اندازد.
اما حالت فاجعه آميز تری هم هست و آن زمانی ست که اين شخص (به دلايلی موهوم) در نقشی تازه، وارد بازیِ روی صحنه شود! ... اگر بازيگر باشد بازی را بلد نيست و اگر نباشد بازی و بازيگری و صحنه را. حالا تصور کنيد چنين وضعيتی (ايفای نقشی نا خواسته و تصادفی ) چه عواقبی را ممکن است بر کار تحميل کند؛البته لازم به گفتن نيست که اگر آن شخص بازيگر باشد و بازی را نيز بلد باشد چگونه می تواند خود، صحنه و آن بازی را نجات دهد.
اما آيا بهتر نيست که هيچ گاه وارد بازی ای که قواعد آن را بلد نيستيم نشويم؟ و اگر نا خواسته به چنين صحنه ای افتاديم به سرعت خود را بيرون بکشيم و حتّا به قيمت تمسخر ديگران،حاضر به انجام آن نشويم؟
آيا بهتر نيست صحنه ،بازی و زندگی ديگران را آنقدر با اهميّت بدانيم که در يافتن مستراح بيشتر دقت کنيم؟!!
.... تو هیچ وقت خنده های منو ندیدی! اما من خوب خنده هاتو یادم مونده . من تو رو، خنده های
تو رو فراموش نکردم . تو بلند می خندیدی . نه بلند نمی خندیدی .... بذار ببینم ... آره تو بلند
می خندیدی اما نه اینکه صدات بلند باشه ها ! می خواستی با هیجان بخندی ، این بود که صدات
بلند می شد.بلند بلند نه ها!بلند کم. یعنی بلند قشنگ...آره الان که خوب فکر می کنم می بینم که تو
خیلی قشنگ می خندیدی . زیادهم بلند نبود . یعنی اصلا بلند نبود .آروم بود . آره آروم می خندیدی
نمی دونم چرا فکر کردم بلند می خندیدی. ولی قشنگ می خندیدی.وقتی می خندیدی من خیلی خوشم
می اومد.البته زیاد نمی خندیدی ولی وقتی می خندیدی واااای! از ته دل می خندیدی . هم خنده ها ت
قشنگ بود هم خودت قشنگ تر می شدی .البته وقتی که ازته دل نمی خندیدی بازم قشنگ بودی ها!
آره خوب یادمه بعضی وقتا از ته دل نمی خندیدی ولی بازم قشنگ بودی .خنده هاتم قشنگ بود.آره
تو همیشه قشنگ بودی .ولی زیاد نمی خندیدی.یعنی می خندیدی ولی خب کم می خندیدی...نه اینکه
دیر دیر بخندی ، نه ! به موقعش می خندیدی . البته بعضی وقتا هم پیش می اومد که فکر می کردم
بخندی ولی نمی خندیدی. کم پیش می اومد ولی خب کیفش به این بود که وقتی می خندیدی خیلی
قشنگ می خندیدی.آره درسته تو خیلی کم می خندیدی ولی من همشونو یادمه.همین کیفشو بیشتر
می کنه.مثلا اون موقع که...بذار ببینم ...اون موقع که.........الان یادم نمی آد. ولی مطمئنم که
خندیدی.آره مطمئنم که یه بار خندیدی از ته دل هم خندیدی.آره مطمئنم.البته نمی گم که حتما از ته
دل بوده ولی خوب یادمه که خندیدی .اگرهم نخندیده باشی ...چی دارم می گم معلومه که خندیدی
یادم نیست کی بود ولی خندیدی آخه وقتی می خندیدی خیلی قشنگ می خندیدی.آره یادمه با صدای
بلند می خندیدی.نه بلند بلند ها ! بلند کم. بلند قشنگ.خودت هم قشنگ تر می شدی.مخصوصا وقتی
از ته دل می خندیدی، از همیشه قشنگ ترمی شدی.نه من هنوز خنده های تو رو فراموش نکردم .......