مدتی ست وقت نمی کنم در اینجا چیزی بنویسم.(البته می دانم برای هیچ کس اهمیتی ندارد!)
این پایان نامه بالاخره دارد تمام می شود.یعنی نه اینکه فقط وقت نکنم ، اصلا اینجا نبودم دوباره
رفته بودم سراغ " بلانش" و" لورا ". تنها هم نرفته بودم با فروید،آدلر،یونگ و گاهی هم آلپر و
مزلو رفته بودیم. (انگار یه کم لوس شد!... یاد میلاد اکبر نژاد افتادم که همیشه می گه:
هم اتاقی ام شکسپیر!) ...بگذریم.
آنتی هیستامین که می دانید چیست؟ من رابطه ی عجیبی با آن دارم.گاهی عاشقش می شوم
و گاهی ازش متنفر می شوم! وقتی عاشقش می شوم که وظیفه ی خودش را انجام می دهد:
خارش را می اندازد!، تنفس را راحت می کند، و (این یکی معرکه اس!) خواب می آورد .
نه خواب غفلت ها! خواب استراحت.خواب خونسردی.خواب پوست کلفتی و خواب نشئگی!
و زمانی ازش متنفر می شوم که وقتی می خوریش،می رود یک گوشه ی دنج برای خودش
پیدا می کند، پایش را می اندازد روی پایش و انگار نه انگار که پولشو دادی! انگار که می گوید:
" امروزو بی خیال ما شو، بذار حال کنیم! "
در چند روز اخیر من عاشقش بوده ام. چون اینقدر خونسرد و پوست کلفتم کرده که در جواب
email ها و smsها یی که با عنوان تبریک"ولنتاین" برایم آمده دست کم(خدای نا کرده) فحش
ناموسی نداده ام!..... ولنتاین مبارک! روز لودگی و بی عاری یک مشت عزب اوغلی که از این
همه پدیده ی با مصرف و بی مصرف در جهان ، بزرگ ترین و عزیز ترینش را برداشته اند برای
معنا زدایی و ریدمان،(ببخشید)،مبارک!
چند وقت پیش در جایی می دیدم که پسر و دختر های مقیم ایران، تهران،قزوین،رشت...والخ..
نه تولد مسیح یا کریسمس،که "سال نو" را چپ و راست به هم تبریک می گفتند.عجبا!خالقا!
که ما در این گوشه ی دنیا، هنوز وارد دهکده ی(بخوانید باغ وحش!) جهانی نشده ، جهانی
شده ایم!..این هم که از ولنتاین.
خب دیگر ، حالا که چند سالی ست مدهای عجیب و غریب از شهرک غربی اش گرفته تا
جواتی و جوادیه ای! ،هم فروش دارد هم سینه چاک، ما را چه سود که آب در هاون بکوبیم؟!
بگذریم که وقت تنگ است...
القصه،دوستان! مدتی ست آنتی هیستامین هایم تمام شده، دیگر sms نفرستید!
با مدعی مگویید اسرار عشق بازی
لیکن از او بپرسید سر یا ته پیازی؟!
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
امّا از او بخو اهید دائم وجوه دستی
با مدعی مگویید درد فراق و هجران
لیکن به او بگویید:" بیشین بینیم بابام جان!"
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سراید
از بوته ی کدویی ، دختر خان در آید
عاشق شو ار نه روزی گُل پسری نماند
از قد و بالای تو شعر و غزل بخواند
عاشق شو ار نه روزی رنگ جهان ببازد
حتّا جنیفر لوپز به هیکلش ننا ز د
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
من این نیَم نه آنم تو آن نِیی من آنم !
دوش آن صنم چه خوش گفت در کلبه ی خرابات
یا گَل من ِ آل آپار یا گِد به قبر بابات!
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
من می شمارم آن زلف ، تو هم شکست ها را
سلطان من خدا را هجراَت بکشت ما را
یا من کنم تورا وِل ، یا مرگ من تو ما را!!
در گو شه ی سلامت مستور چون توان بود
دیگر به دود و بافور کیفور کی توان بود
در گو شه ی سلامت خندان نشین و خوش باش
گو : قبر بابای او ! بی خیالِش! ولِش دااش !
آن روز دیده بودم این فتنه ها که بر خاست
لیکن گمان نکردم از ماست آنکه بر ماست
عشقت به دست طوفان خواهم سپر د آنی
تعویض کردمت من ، با دلبری مامانی!
این بار اگر بخت یاری کند
دسته گل سوال های دشوار و
چند شاخه فلسفه ی پیچ در پیچ نمی خرم.
اگر بخت یاری کند،
با خود سادگی دلفریب و
چادری ارزان می آورم.
چادری سپید با یک مشت قر مزی انار
و عطر ترش و شیرین بهار.
این بار اگر بخت یاری کند
می خواهم دستان تورا
به خواهش اطلسی ها بسپارم و
نگاهت را از پشت پنجره که نه
از پس شیشه های خواب و اندوه شبانه ،
شکوفه کنم.
بگذار بارن ببارد
اصلاً بگذار آسمان هم
طعم انارو بهارو اطلسی را غروب کند
چه باک!
اگر بخت یاری کند
ستاره ها شر م شبانه را
با شیطنت های شیرینشان می شکنند.
گفتم که
باران را چه باک!
بگذار ببارد.
این بار می خواهم
بغض فرو خورده ی انتظار را
نیامده باز گردم .
پرهیز درخت و
تقوای پائیز
بهانه است
می خواهم
دریا دریا
تشنگی زمین را
از انکار آسمان بستانم.
که گفته است این جا
راه ها عابران را
در پچپچه ی ریگ ها
- در همهمه ی رنگ ها-
و ترنّم علف های امّا و اگر
سر گردان می کنند ؟
این بار می خواهم
تمامی این راه ها را
با همین گام های خنگ خماری،
و همین بی عاری نماندن،
گوارای تشنگی
هزآآآآآر بیابان کنم.
خواب که نیستم
دارم خیال برگ را
به نازایی
تمام درختان باغ مان
پیوند می کنم.
شکوفه را رها کن
آشفتگی بهار را بیاندیش!
تو مگر وسواس طهارت پائیز
گرفته باشی،
که رویای کاج را
از اندوه بی قراری های من
جستجو کنی.
اگر بخت یاری کند
می خواهم
دامادی آذر را
با همین برف های اندوه خواب ـ
به همین نیم شکفتگی شور و شعور ـ
و در همین نیامده رفتن های بی جواب،
جشن ترنم و ترانه بگیرم.
حسادت مکن!
شیرینی شعر اگر
شوق نبازد،
بهار هم
عروسی خود را
به چراغانی تیشه ی فرهاد
آذین می کند.
این بار
سکوت هیچ کس
علامت رضا نیست.
سقف کدام خیال
تحمل این همه
بارش های بی حساب دارد؟
مگر نه اینکه
ژولیدگی باغ و بنفشه
از همین
بی رمق ماندن های گاه به گاه ِ
سرو د و سرزندگی سپیدار هاست؟
اگر بخت یاری کند،
می خواهم پای همه ی
این بی سبب داشتن و نداشتن های
ماه و مادینگی،
و همه ی بودن و نبودن های
بی یقین نور و نرینگی،
بنشینم و
نه نگویم.
طاقت نمی آوری، نه؟
طاقت نمی آوری
که من تنهائی تو را
به تنهائی تبسّم و ترانه
ترجیح دهم.
یا شاید
تعزیه ی سکوت را
روزه گرفته باشی ،
که خمودگی و خاموشی را
خویشتن داری
گمان برده ای؟!
تردید مکن!
این همان باغ و نهری ست،
که بوسه ی رویا های تو
تخم سترونی برگ و باران اش
بخشیده.
ویرانه است؟
باشد.
اگر بخت یاری کند می خواهم
خشت خشت همین خرابه را
خواهش هزار
پرنده و پروانه کنم.
روشنی آب را دست کم مگیر!
این بار می خواهم
نماز نشاط و
سجده ی سعادت را
از همان ابتدا
تکلیف پرواز و
پرستو کنم.
باور نمی کنی؟
باشد.
این بار اگر بخت یار کند ،
می خواهم بخت را یاری کنم....
آری می دانم.تنها چای غلیظ و تلخی تنباکو ، خمودگی بی تو بودن را نمی زداید.این انتظاردر چشمان
توست که به سکوت می خواندم.اصلاً کدام فیلسوف، فلسفه ی چشمان تو را بی من تفسیر کرده؟
چه ربطی ست میان تو و غیر من که حالا بنشینم و ببینم «که؟» چه می کند؟...قصّه، همان قصّه ی
قدیمی باغ و نهر و دخترکی ست که در آب ورق می خورد.چیزی نمانده که زبان گشایم و تکرار
نباشد.هر چه هست سر این سفره با هم خورده ایم و می خوریم... تا کی می توان در باغ را به
بهانه ی سیبی افتاده به جوی کوبید؟ تا کی می توانی آش رشته تان را ببری در خانه ی فلا نی، به
امید یک قبول باشد و دو سه نگاه خشک و خالی؟! اصلاً من مگر تو را از صندوقچه ی قدیمی فلا ن
زمین مُشاع آورده ام که حالا باید جوابگوی هر خیالی باشم؟ من مگر همسایه ی همین نهر روشن
کنارپنجره نبوده ام که باید به تمام ولگردان و اوباش بازارچه ی کهنه ی فکر هامان باج بدهم؟!...
..نه قاصد ک جان نه! یا تو، یا من.یکی از ما باید قربانی حوصله های طولانی شود....می بینی؟
درد ما درد دیروز و امروزنیست که با پا در میانی ریش سفید های پریروز و جسارت های جوانی
فردا، حل شود.می دانم.درد ما درد یک قرن پیری و صد سال جوانی ست.درد ما درد بی درمان
است قاصد ک!، درد بی درمان.
ـ اون گوشه چی کار می کنی سرباز ؟! اون چیه؟
ـ شیشه ی مربّاس آقا.
ـ چی کارش می کنی؟
ـ یه لحظه صبر کنین آقا... آها گرفتم!... شیشه ی مربّاس آقا، توش عقرب می ریزیم.
ـ عقرب جمع می کنین؟!!
ـ مجبوریم آقا.هوا گرمه ما میایم جای خنک ،عقربا هم می آن جای خنک.
ـ توی ظرف مربّا؟
ـ آخه می خوایم تماشاشون کنیم آقا. ...
به نام یگانه هستی بخش توانا
((...وچنین بود که برای ابراهیم جایگاه خانه ی کعبه را معین کردیم{و گفتیم} که برای من هیچ گونه
شریک میآور وخانه ام را برای غریبان و مقیمان و نمازگزاران پاکیزه بدار.
و در میان مردم برای حج ندا در ده که پیاده و سوار برهر شتر لاغری ـ که ازهر راه دوری می آیند ـ
رو به سوی تو آورند.
تا در منافعی که برای آنان هست حضور داشته باشند، و نام خداوند را در روزهای معین بر چارپایان
زبان بسته ای که روزیشان کرده ایم،ببرند{ وقربانی کنند}،آنگاه از آن بخورید و به درمانده ی بینوا
هم بخورانید.
آنگاه باید آلایش هایشان را بزدایند و نذرهایشان را وفا کنند و پیرامون بیت العتیق طواف کنند.
چنین است و هر کس شعائر الهی را بزرگ بشمارد، آن برایش در نزد پروردگارش بهتر است...))
آیات ۲۶تا۳۰ سوره ی حج.ترجمه ی بهاالدین خرمشاهی
عید بزرگ و باشکوه مسلمانان بر همگان مبارک باد .باشد که آرزوی رسیدن و زیارت قافش بر
پرندگان لاغر و نحیف، چون من، خود میسر و آسان کند!
سعدی تو کیستی که درین حلقه ی کمند
چندان فتا ده اند که ما صید لاغر یم.