دست های تو سردند
دستان ما سردند
میان ماندن و رفتن، مانده ایم.
هر روزصبح برایمان
اندوه و امید می آورند
به جای صبحانه.
ظهر،اندوه و پریشانی می آورند.
شام ،اندوه و افسوس است
واندکی مهربانی
با کمی اشک.
میان ماندن و رفتن، مانده ایم.
مگر تاوان دسته گلی سفید و
لبخندی لاغر
چقدر است؟
این همه پیری و پشیمانی اندک نیست!
دستان ما سردند
وما میان ماندن و رفتن، مانده ایم.
همین
تاوان هزاااار باغ و بهار است!
مگر نه این که
تقاضایتان ، ستاندن آنچه داشته ایم است؟
پس دیگر چه می خواهید؟!
بعضی ها می خواهند بدانند چه باید بخوانند! تعجب نکنید.عده ای دوست دارند الویت هایی در زمینه های مختلف،برای خواندن داشته باشند.این خیلی هم خوب است در این بازار پر تنوع کتاب که شیر مرغ تا جان آدم ( وبالعکس!) را روی دکه ها ،چوقِ حراج زده اند!بد نیست بدانی چه می خواهی.
بگذراز این که این روزها گاه ملاک کتاب خریدن، شبیه یافتن قالب برای وبلاگ شده است! و از همین روست که این روزها تو ممکن است کتابی ببینی با جلد جین و شیرازه ای از بند گونی!...و روزهای خرید هم شده است سالروز تولد دوستان و یا دوست دوستان! والخ...
البته به نظر من برای خواندن هر کتابی،باید رغبت و انگیزه ی زیاد وجود داشته باشد تا خواندنش از نخواندش بهتر شود.اما من چند فهرست ده تائی در زمینه ی سینما،تئاتر وادبیات داستانی آماده
کرده ام برای آن عزیزانی که به این زمینه ها علاقه مندند و مشتاق خواندن.
این لیست شامل کتاب هائی می شود که من خودم خوانده ام و یقینا کامل نیست اما مطمئن باشید که از بهترین ها هستند و با وسواس گزین شده اند.در تعداد محدودی ممکن است ترجمه خیلی عالی نباشد اما باز هم ارزش خواندن دارند و از خواندنشان پشیمانِ پشیمان نمی شوید!
اولین سری ده تائی مربوط می شود به مجموعه داستان های کوتاه خارجی ـ ترجمه شده ـ
(بدون ارزش گذاری ترتیبی):
۱.هزار توهای بورخس، نویسنده: خورخه لوئیس بورخس، مترجم:احمد میر اعلائی
۲.سفر خوش آقای رئیس جمهور، نویسنده: گابریل گارسیا مارکز، مترجم:احمد گلشیری
۳.پرندگان مرده، نویسنده: گابریل گارسیا مارکز، مترجم:احمد گلشیری
۴.د لتنگی های نقاش خیابان چهل وهشتم، نویسنده: جروم دیوید سَلینجر، مترجم:احمد گلشیری
۵.وعده گاه شیر بلفور، نویسنده:ژیل پرو، مترجم:ابوالحسن نجفی
۶.کلیسای جامع، نویسنده: ریموند کاروِر، مترجم: فرزانه طاهری
۷.لاتاری ، چخوف وداستان های دیگر،(چند نویسنده)، مترجم: جعفر مدرس صادقی
۸.داستان های کوتاه آمریکای لاتین،(چند نویسنده)، مترجم:عبد الله کوثری
۹.چخوف، بهترین داستان های کوتاه، نویسنده:انتوان چخوف، مترجم:احمد گلشیری
۱۰.دوبلینی ها، نویسنده: جیمز جویس، مترجم: پرویز داریوش
امید وارم به دردتان بخورد.و در این صورت منتظر ده تائی های بعدی هم باشید......در پناه حق.
پس منتظرچه هستی؟
چرا نمی آیی بوسه ی بهار و
نگاه نسیم را
نظاره کنی؟
نکند خیال مردم نادان و
اندیشه ی پچ پچه های پنهانی ات
هراسانده !
چه باک؟
خیال ما اگر
خیال مردمان معتکف مست بود،
خیال ما اگر
خیال بکارت بهار و
بلندی زمستان بود،
این گونه بی محابا
به انتظار
بلوغ و باروری ِ
دفترچه های حساب و
مشق های آسان کودکی
ننشسته بودیم.
.....
اولی (عینکش را کنار می زند) :دارم یه چیزائی می فهمم...شنیدی؟...هی!
دومی(درحال تاب خوردن): آره شنیدم.
اولی : گمون کنم راهشو پیدا کرده باشم...نمی خوای بشنوی ؟
دومی : تو داری بی خودی زور میزنی.
اولی : [مکث] تو هم فقط بلدی بشینی اونجا و خودتو تاب بدی،درست مث احمقا!
دومی می ایستد. پائین می آید و با دقت از روی نوار حرکت می کند:
دستانش را مانند دو بال برای حفظ تعادل باز میکند.
دومی : خب بگو ببینم راهش چیه؟ا
اولی : نمی خوای عینکتو ورداری؟
دومی : چرا.
اولی (مکث):خب ورش دار دیگه! [دومی عینکش را کنار می زند]...باید از خدا بخوایم
ابن کارو برامون انجام بده...باید دعا کنیم تا یه جوری اینو به دستشون برسونه.
/ سکوت/... دومی عینکش را بر چشم می زند.دوباره بر می گردد و سر
جایش می نشیند.
اولی : یادته برا اینکه بهت گفته بودم کودن ازت معذر ت خواهی کردم؟...حالا حرفموپس
می گیرم.تو واقعاً کودنی،مخت کار نمی کنه!
دومی (در حال تاب خوردن) : ابن توئی که کودنی!...فکر کردی اینجا کلیساس!
{باتمسخرصدای او}:" باید از خدا بخوایم که این کارو برامون انجام بده " ! محشره!
واقعاً این فکروازکجات آوردی؟ ...اون بچه تا حالا حتماً مرده...شایدم خوب شده و
داره توی حیاط مدرسش بازی می کنه.
اولی : یعنی ممکنه؟!
دومی : نمی دونم.
اولی : خودت الان گفتی!
دومی : آره ،ولی گفتم شاید. من از کجا باید بدونم؟!
/سکوت/
اولی :اصلاً همش تقصیر توئه!...برای چی به من شلیک کردی؟ می خواستی گلوله های
مسخره َ تو به رخم بکشی؟...آخه چرا؟!...فکر کردی به خاطر زدن یه هواپیمای
پستی بهت نشان افتخار می دن؟...شایدم خیال کردی یه هیولام که داره می آد
هواپیمای بی ریختتو قورت بده !
دومی : جنگ یعنی همین اگه تو نزنی ، اون می زنه...تازه من که بهت گفتم. فقط یه لحظه
فکر کردم هواپیمای جنگیه... این تقصیر اون احمقائیه که کلیه ی یه آدمو با بسته ی
پستی می فرستن.
اولی : پس می خواستی با چی بفرستن؟!!
دومی : نمی دونم ، ولی باید قبول کنی که خیلی مسخره اس!...لابد روش هم نوشته:
" تقدیم به پسرکوچو لوی مامانی،تولدت مبارک!"
اولی بسته را بر می دارد و همه جای ان را خوب نگاه می کند.
اولی : ننوشته...همچی چیزی ننوشته.
دومی : پس چی نوشته؟
۰۰۰۰۰۰۰ ۰۰۰۰۰۰۰
این ، تقریباً آغاز یکی از نمایشنامه های من است( کمدی است). که در سال۸۰ نوشته ام.
این نمایشنامه هر چند به زعم خودم بهترین نمایشنامه ی من نیست،از بقیه خوش اقبال تر بوده.چون تا آنجا که من خبر دارم( !!! ) تا امروز، به جز خودم ۵ کارگردان دیگر آن را اجرا کرده اند.
این نمایشنامه را که "پرواز بر فراز ابرهای تاریک " نام دارد ، انتشارات نیلبرگ، در کتابی با نام " هشت نمایشنامه ی برتر دانشجوئی " به قیمت ۲۰۰۰ تومان منتشر کرده است. دوست دارن این هنر، می توانند ادامه اش را آنجا بخوانند...!
و دیگراین که من این نمایشنامه را در تیر ماه ۸۲ در سالن استاد سمندریان دانشگاه تهران، اجرا کردم.که تنها اجرای کمدی اش بود که دیده بودم(!!).دوستانی که آ ن اجرا را دیده اند،در صورت تمایل ، نظر شان را منتقل کنند . باشد که موجب عبرت شود!
من هر چند مدتی ست تئاتر کار کردن را کنار گذاشته ام و از همان سالی یک کار کردن هم واهمه دارم ، محال استکه دغدغه ی تئاتر ـ به مفهوم هنری نه اداری!!ـ نداشته باشم . و باز هرچند با سینما دوستی صمیمی ام ، ( و آن هم مشکلات خودش را دارد ) ، روزی متنی را که به خاطرحمایت از آن، عطای این مدیریت تئاتر را به لقایش بخشیدم، کار خواهم کرد و به عرصه ی محبوبم باز خواهم گشت.
ما خود نمی رویم روان از قفای کس
او می برد که ما به کمند وی اندریم.
نگاه پنجره ابری ست.
من مانده ا م
و یک شمعدانی پیر
که گهگاه
لبخندی لاغر حواله می کندم
به علامت وفاداری و تقدیر.
و باآآآآز
صدای همسایه
همان بغض زنانه ی غریبی ست
که مهتاب
مردش را انکار می کند
و آفتاب
خدا را .
...نه اینکه بگویم وبلاگ بد است. و نه اینکه مزایا و کاربردهای اولیه اش را ندانم؛ یکی به این دلیل که زمان اجازه نمی داد و نمی دهد قلم فرسایی های روزمره را که کم کم دارد به مطالب بی نظم و تل انبار شده ی بی مصرف تبد یل می شود! در جایی دیگر و به گونه ای دیگر بنویسم. و دیگر این که ارادتی هم به این کار نداشتم. از این جهت که نوشتن در محیطی مجازی را هنوز هم د ر مراتبی پائین تر از نوشتن
در گو شه ای د نج با قلم و انبوهی کاغذ کاهی می دانم! و این خود به دلایل زیبائی شناسیک, روا ن شناسانه و فرهنگی ِ متعد دی ست که... سرِ دراز دارد. و هم این که من به سلیقه و احساس خود , نه به قاعده , نوشتن در وبلاگ را نوعی تهی شدن از اندک نیرویی می دانم که باید در جایی دیگر و به روشی دیگرتبدیل به نوشته یا کار شود؛ اما خب اگر قرار باشد جنبه های رسانه ای وبلاگ را , که نمی توان نادیده انگاشت , در نظر گرفت, بسیار پرقدرت, ارزان و سهل الوصول است. بنا براین سعی می کنم نوشته هایی را که دوست دارم د یگران هم بخوانند ونظر بدهند از این پس در وبلاگ بگذارم.
هر چند این روزها مشغول نوشتن یک پایان نامه ی نیمه تحمیلی و دشوار هستم ؛ اگر بتوانم , یادداشتی , نقدی , شعری, بلکه مقاله ای را که اگر دیگران در اینجا بخوانند, باعث دلگرمی و انگیزه ی بیشتر من می شود, می نویسم . امید که مقبول افتد.
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
گذ ر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه ی آفات.
چه د یر و دور و دریغ !
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
ز کوچه ی کلمات,
عبور گاری اندیشه است و سد طریق
تصا د فاتِ صداها و جیغ و جار حروف
چراغ قرمز دستور و راهبند حریق .
تمام عمر بکوشم اگر شتابان , من
نمی رسم به تو هرگز ازین خیابان, من.
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
از استاد شفیعی کد کنی