تبليغاتX
این سوی خیابان
گاهی به آن سوی خیابان نگاه کن
 

 

گلوله ای در من می نشیند

و من بانگ بر  نمی دارم؛

نعره نمی زنم؛

کسی را صدا نمی کنم.

گلوله ای در من می نشیند و

من تنها آه می کشم؛

آه من اما

دشنه ای است؛ 

 دشنه ای

که اگر همسان گلوله ای نیست،

لیک طنابی را می تواند درید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

 

 

دانلود   کنید  (  ۱۶۴kb ) 

اگرچه نوستالژی شده؛مناسب این روزهاست !

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18  توسط علیرضا کلاهچیان 

 

از زبان او می گویم

از زبان او که همواره از سویدای جانم سخن می گوید :

 

شاملو :

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرم سارِ ترانه های بی هنگام خویش
.

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پا.  ...

تو را چه سود 

              فخر به فلک بر

                               فروختن
هنگامی که

هر غبار ِ راهِ لعنت شده نفرین ات می کند ؟


تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

به داس سخن گفته ای !

...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22  توسط علیرضا کلاهچیان  | 



دردی مهربان می خواهم؛

نه زخمی

        که زبان برنیاید؛

دستها،دستی نیابد؛

و قدم ها نتواند؛

نه !

... مرگی مهربانتر می خواهم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

وقتی بخواهی یک کار مدرن انجام دهی باید صد تا کار مهم انجام بدهی ! یکیش اینکه بدیهی ترین قواعد درام مدرن را به عده ای که تا به حال زحمت دیدن یک تئاتر را به خود نداده اند و افتخار ورق زدن چند صفحه را ( حتا! ) به هیچ نمایشنامه ای نداده اند ، بفهمانی.  ... که برای من کاری حول و حوش محال است؛تصور کنید مثلا مجبور باشید " نظریات کانت در باب عقل و زیبایی " را برای هوشنگ خان شلغم فروش که محبوب ترین انسان زندگی اش " مرحوم رضا شاه" است، توضیح بدهی !  این کار چه فایده ای خواهد داشت جز احساس عجز و حماقت خودت ؟!

گیرم که وقتی کاری ساختی تماشاگر ببیند و خوشش بیاید یا نیاید و هیچ وقت هم به هوشنگ خان و کانت فکر نکند و خب برای ما که سالهاست خود را آلوده ی دنیای درام کرده ایم ، موضوعی بدیهی و معمول است و ظاهرا قرار هم هست که ملاک همین باشد یعنی تماشاگران کاری را ببینند و خوششان بیاید یا تاثیر لازم را در آنها به جای بگذارد. نه اینکه هوشنگ خان را بیاوری و هی زیبایی شناسی  کانت را با شلغم قاطی کنی و بکوبی توی سرش. (حالا بگذریم از آرمان هایی که هر هنر مندی برای خودش  و کارهایش دارد)

به هر حال بخش دیگری از عمر خودمان را صرف کار تازه ای کردیم که کمی، فقط کمی! خاص است و مجبور شدیم برای صد نفر هزار توضیح بدهیم .این کار تله تئاتر ی ۵۵ دقیقه ای ست به نام " یک وعده صبحانه " که در مجموع ۵-۶ ماه وقتمان را گرفته و حالا تمام شده و من قصد ندارم از هیچ کس تشکر کنم هر کس هر کاری کرده وظیفه اش بوده ... پولش را گرفته ! ( یعنی یکی دو سال دیگر خواهد گرفت! ) می خواست نیاید .می خواست کار نکند !

 یک وعده صبحانه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

نمی توانی بگویی چیزی نشده.نمی توانی سرت را در لاک بی خیالی خودت ببری و بگویی چیزی نشده.نمی توانی کاری به کار خودت نداشته باشی.نمی شود تا آخر عمر با خودت روبرو نشوی.نمی شود جواب سوال های خودت را ندهی ....  نمی توانی چشمهایت را بسته نگه داری.نمی توانی راه هوا را ببندی. نمی توانی به روی خودت نیاوری ....

حتا اگر کرگدن شده باشی وقتی به دو راهی می رسی ، ناچاری یکی را انتخاب کنی !!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 12  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

 

گاهی وقت ها  در دلت چیزی وجود دارد که نمی توانی بیانش کنی. گاهی یک فکر تمام تو را تسخیر می کند و تو نمی توانی بیانش کنی. گاهی می خواهی سکوتی لجوج را بشکنی و حرفی بزنی اما حرفی را که
 می خواهی، نمی توانی بیانش کنی ... گاهی پای دفتر شعر می نشینی و  می نشینی ، اما حتا با جادوی شعر نمی توانی بیانش کنی  ... اما  " شکفتن در مه " را که برداری شاید بهتر باشد آرام بگیری و به ناچار سخنی لاغر به زبان نرانی !

 

" با ما گفته بودند :

 « آن کلام مقدس را
    با شما خواهیم آموخت
    لیکن به خاطر آن
    عقوبتی جان فرسای را
    تحمل می بایدتان کرد. »

    عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم
                                                 آری 
    که کلام ِ مقدس مان
                             باری

     از خاطر
     گریخت  ! 
 "

                            احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 22  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

 

وقتی ده ساله بودم یک چیز همیشه آزارم می داد اینکه چرا ده ساله هستم ! و  بیست ساله نیستم.البته این فقط مختص ده سالگی نبود و تا نوزده سالگی همیشه گمان می کردم وقتی بیست ساله شوم دنیا برایم جور دیگری ست یعنی فکر می کردم تا بیست سالگی همه چیز عوض شده و من اینقدر بزرگ شده ام که همه ی آزادی های دنیا برایم کم است و من هرجا که بخواهم می روم هر چه بخواهم می گویم و هر کاری بخواهم می کنم.انگار اگر بیست ساله شوی دیگر چموش جهان را مهار خود کرده ای و زین رویاهایت را بسته ای و تا آخر دنیا تاخته ای !

نمی دانم شاید چون عدد بیست در مدرسه برایم آنقدر دست نیافتنی بود که فکر می کردم اگر بیست ساله شوم تمام بیست های نگرفته و تمام شش و هفت گرفتن های ریاضی جبران می شود، یا شاید وقتی بیست ساله می شوی اینقدر برزگ شده ای که دیگر بیست بودن یا نبودن برایت بی معناست !

وقتی بیست ساله می شوی معشوق ازلی خود را که صد بار خواب دیده ای پیدا می کنی و دست در دستش به هر جا پرمی کشی و هیچ مشکلی را با دست های او حس نمی کنی و حرف هیچ بدخواهی را پشیزی ارزش نمی دهی و جهان را یکسره غرق در بهار و برگ می بینی و به هیچ کس حسادتی نمی کنی و حسادت جهانی را بر  می انگیزی و هیچ چیز کم نیست؛هیچ چیز بد نیست.هر کسی، در آنجا که باید ایستاده و هر چیزی در جای خود قرار گرفته و آرامش جهان برقرار شده و تو برای زیستن مجبور نیستی مانند حیوانات جنگل کسی را بدری و کسی برای زیستن تو را نمی درد!

بیست سالگی سن آرزوها و رویاهایی ست که باید تکلیف خودت را کم کم با آنها روشن کنی.بیست سالگی سن پسرکان پر شور و شوقی ست که مرگ با آنها صد سال فاصله دارد و خوشبختی همان اطراف در به در به دنبالشان می گردد.

 من اما بیست ساله نیستم امروز سی و یک ساله شدم و نمی دانم جهان را آن طور که هست می بینم یا هنوز هیچ چیز از دنیا نمی دانم ؛ اما می دانم در این سی و یک سال هیچ جایم نیست که درد نگرفته باشد و هیچ جایم نیست که نسوخته باشد!

اینقدر دردم آمده و اینقدر سوخته ام که دلم می خواهد ده ساله شوم  و ده سال دیگر در انتظار بیست سالگی بمانم !

کاش ده ساله بودم ... کاش بیست ساله شوم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

 

پیر مرد هاج و واج مانده است.یک نگاه به من می کند و یک نگاه به بسته ی دو هزار تومانی.بسته را به دستم می فشارد و می گوید:ما که قاتل نیسیم آقا! می گویم : کی گفته این کار قاتلاست ؟! مگه هر روز همین کارو نمی کنی؟

- اون فرق می کنه آقا جان!
- چه فرقی می کنه ؟ فقط اون جا بیست تومن می گیری ولی من دارم دویست تومن می دم!
- او نجا که کسی رو نمی کشیم آقا!
- مگه اینجا می کشی !؟ تو فقط این خاک ها رو می ریزی.
پیر مرد جوابی ندارد.

ـ خب ؟ چی شد ؟
ـ آقا اصلا چرا این کارو می کنین ؟ 
ـ ای بابا ! تو که تا اینجا بیای کلی حرف زدیم! نزدیم ؟
ـ آخه گناهش می افته گردن ما!
ـ نه گردن تو نیست !
ـ فردا درد سر می شه برامون آقا !
ـ چه درد سری؟ اینجا جز این درخت و چند تا پرنده چیزی می بینی ؟

پیر مرد سکوت کرده انگار برای هزارمین بار دارد پیش خودش دو دوتا می کند.به نظر نمی رسد خیلی اهل دین و مذهب باشد اما این بار ترس برش داشته انگار.

- آقا ما می ریم اون پائین وای می ستیم  بعد خودمون می آیم بالا.

منظورش را می فهمم نمی خواهد شاهد ماجرا باشد.بسته ی پول را دوباره به دستش می دهم.

ـ باشه برو !

آرام و با تردید از تپه پایین می رود.می ایستد و چند لحظه به من خیره می شود و دوباره این بار تند تر حرکت می کند.به پائین که می رسد چپقش را بیرون می آورد و روشن می کند.وقتی می فهمد هنوز دارم نگاهش می کنم .روی تخته سنگی می رود و پشت به من می نشیند.

داخل گودال می روم و دراز می کشم.به نظر چندان عمیق نمی رسد. دیروز که کندمش،وقتی خوابیدم به نظر خیلی گود می رسید طوری که فکر کردم بیشتر از یک متر کنده ام.اما حالا به آسمان خیلی نزدیک تر است شاید یک مقدار از خاک دیواره ها ریخته و کف را بالا تر آورده.شاید هم چون دیروز هوا تاریک بود این طور به نظر می رسید.اما حالا شاخه های درخت درست بالای سرم است.

اینجا را اتفاقی پیدا کردم چند روز پیش که از دور دیدمش با خودم گفتم یک درخت بزرگ و سبز بالای یک تپه خشک چطور زندگی می کند به ذهنم رسید که باید گوری کنار آن درخت باشد یعنی راستش سنگ را که دیدم اینطور خیال کردم اما وقتی به بالا رسیدم دیدم سنگ بزرگ تر از آن است که به یک قبر ربطی داشته باشد.

به برگ های پهن و سبز درخت نگاه می کنم و احساس می کنم چیزی بین آنها تکان می خورد.یک گنجشک کوچک بیرون می آید و به من خیره می شود چند لحظه با این چشمش و مدتی با آن یکی.دستم را به سمت تپانچه می برم از جیب بارانی ام بیرونش می آورم.گنجشک ناگهان پر می کشد و به قسمت های بالاتر  درخت می رود طوری که دیگر نمی توانم ببینمش؛اما یقین دارم از لای دو تا برگ دارد یواشکی نگاهم می کند.

ناگهان نقطه ی سفید رنگی از بالای درخت به سرعت به سمتم می آید و قبل از اینکه بتوانم کاری بکنم رو گونه ی راستم پخش می شود.بوی تندی دارد.من را به یاد آزمایشگاه درس علوم می اندازد.جایی که همیشه ابزار و موادش رادوست داشتم اما هیچ وقت اجازه نداشتم به آنها دست بزنم.معلم علوم خودش همه آزمایشها را انجام می داد و ما فقط تماشا می کردیم.همیشه آرزو داشتم یکی از آن انفجار هایی را که انجام می دهد و حیرت همه را بر می انگیزد من انجام دهم.

احساس می کنم پشتم کمی خیس شده و دارد کم کم خنک می شود.دستم را روی خاک سر می دهم اما از رطوبت خبری نیست.انگار  کمی پائین تر از من زیر خاک چیزی حضور دارد؛نمی بینمش اما وجودش را حس می کنم.جان دارد.شاید ریشه درخت باشد که دنبال یک قطره آب در خاک تا زیر سر من آمده.

پس تا حالا  این طور زنده مانده است تمام این تپه را زیر و رو می کند تا یک قطره آب پیدا کند و بنوشد.اما مانده ام این یک قطره را چطور تقسیم می کند؛یک ریشه ی چند متری ، یک تنه ی بزرگ و تنومند و آن همه شاخه و آن همه برگ ! شاید هر روز به یکی از شاخه ها غذا می دهد از شاخه های پائین شروع می کند  و بقیه گرسنه و تشنه به امید روزهای بعد می مانند؛اما اینطور ی شاخه های بالا حتما خشک می شوند.پس باید روش دیگری برای سیر کردن این همه شاخه و برگ داشته باشد.

تپانچه را بالا می آورم و روی شقیقه ام می گذارم.سر و کله ی گنجشک دو باره پیدا می شود.روی یکی از شاخه های پائین می نشیند و به من خیره می شود.مدتی به هم نگاه می کنیم و من ماشه را می چکانم ... گنجشک هول می کند اما از جایش تکان نمی خورد همین طور ایستاده و من را نگا می کند.

پیر مرد از پائین تپه بالا را نگاه می کند. چپق را خاموش می کند و با عجله بالا می آید.رنگش پریده ونفس نفس می زند.به داخل قبر  سرک می کشد. و بر سر می کوبد : ای وای !

 هول کرده است.به سمت پائین می دود.نیمه ی راه دوباره بر می گردد.پول را روی من می اندازد و دو باره می دود.آخرش هم نتوانست یک کار کوچک مثل ریختن چند تا بیل خاک را برایم انجام دهد.اما ایرادی ندارد چون حالا که ریشه دارد وول می خورد،بیش تر دلم می خواهد درخت را نگاه کنم.شایدتوانستم بفهمم خون ها را چطور بین این همه شاخه و بر گ تقسیم می کند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11  توسط علیرضا کلاهچیان  | 

 

 

باور نمی کنم.هنوز منتظریم یک علی عابدینی پیدا شود و با تور ماهیگیری از دریا بیرون بیاوردت و ببینیم که هنوز کنار مایی.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0  توسط علیرضا کلاهچیان