هرکسی دوست داره یه چیزی یاد آدم بده؛یکی سعی می کنه خوب بودنو یادت بده،یکی دیگه بد بودنو؛ یکی هم می خواد خود بودن یا نبودنو یادت بده.
البته این بستگی به خصوصیات و توانایی های شما داره؛ مثلا ًخود من تازگی ها احتیاج دارم که همه چی رو دوباره یاد بگیرم البته خودم اینو نفهمیده بودم ولی از رفتار دور و بری ها فهمیدم که خیلی چیزها رو باید یاد بگیرم.
مثلا یکی سعی می کرد به من یاد بده که مسواک چیه و من کی و چجوری باید ازش استفاده کنم.یکی دیگه سعی کرد بهم یاد بده که چه جوری می شه یک میخ رو به دیوار کوبید.یکی هم می خواست به من طرز پوشیدن یک دمپایی رو یاد بده.
تازه همه ی این ها به کنار یک نفر بود که بهم فهموند هر چی تا حالا نفس کشیدم همشو غلط غلوط کشیدم و طرز درست نفس کشیدن کلُا ً یه چیز دیگه اس و من تا حالا یه نفس درست نکشیدم.
همین دیروز یکی داشت سعی می کرد بهم یاد بده که چطوری از پاهام استفاده کنم و اگه احساس کردم دستام اضافیه اونا رو کجام بگذارم.
تازه! همه ی این ها غیر از اون چیزاییه که هیچ وقت بلد نبودم ؛وضعم توی اون ها به مراتب بدتره مثل درست راه رفتن،درست غذا خوردن،درست رانندگی کردن،درست مطالعه کردن،درست فکر کردن، درست انتخاب کردن،درست کار کردن،درست پول در آوردن،... و هزار تا درست و غلط دیگه که همه ی شما بلدین !
اما خب این ها همه به کنار،اعتراف می کنم یه چیزی هست که خیلی دلم می خواد یاد بگیرم اونم روتون گلاب شاشیدنه ! آره شاشیدن ؛ یاد گرفتن این که بعضی ها چطوری می تونن اینقدر خوب بشاشن به شخصیت دیگران و عین خیالشون هم نباشه؟!
حالا شما فکر می کنید من هنوز حتا یاد نگرفتم که چی رو باید یاد گرفت و چی رو نباید ؟
ساعت مچی ام چند روزی است خوابش می بَرد باطری اش نوی نو است اما گاهی ۲۰ که می شود روی همان ۱۰ مانده است.می روم داخل یک مغازه ی ساعت سازی.مرد ساعت ساز دارد واکس می زند گمان می کنم مغازه را اشتباه آمده ام؛ اما نه ؛ دارد کفش "خودش " را واکس می زند.
می گویم ساعتم خراب شده همه اش عقب می ماند. می گوید : خب چه کار کنم ! می گویم : درستش نمی کنی ؟! و ساعت را از دستم باز می کنم . آن را می گیرد و نگاه می کند ساعت دیواری مغازه را هم نگاه می کند ساعت ۶:۳۰ است عقربه های ساعت من را که روی ۵ مانده روی شش و نیم می برد و به من پس می دهد ... با بهت نگاهش می کنم می گویم : چقدر شد ؟ مکثی می کند و می گوید : هر چی دوست داری بده ... یک هزار تومانی بیرون می آورم و می دهم می گوید زیاده و ۵۰۰ تومان را پس می دهد.
حالا بیرون آمده ام و هنوز دارم به این فکر می کنم که چقدر همه چیزمان به همه چیزمان می آید!
گلوله ای در من می نشیند
و من بانگ بر نمی دارم؛
نعره نمی زنم؛
کسی را صدا نمی کنم.
گلوله ای در من می نشیند و
من تنها آه می کشم؛
آه من اما
دشنه ای است؛
دشنه ای
که اگر همسان گلوله ای نیست،
لیک طنابی را می تواند درید.
از زبان او می گویم
از زبان او که همواره از سویدای جانم سخن می گوید :
شاملو :
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم سارِ ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا. ...
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راهِ لعنت شده نفرین ات می کند ؟
به داس سخن گفته ای !
...
که زبان برنیاید؛
دستها،دستی نیابد؛
و قدم ها نتواند؛
نه !
... مرگی مهربانتر می خواهم !
وقتی بخواهی یک کار مدرن انجام دهی باید صد تا کار مهم انجام بدهی ! یکیش اینکه بدیهی ترین قواعد درام مدرن را به عده ای که تا به حال زحمت دیدن یک تئاتر را به خود نداده اند و افتخار ورق زدن چند صفحه را ( حتا! ) به هیچ نمایشنامه ای نداده اند ، بفهمانی. ... که برای من کاری حول و حوش محال است؛تصور کنید مثلا مجبور باشید " نظریات کانت در باب عقل و زیبایی " را برای هوشنگ خان شلغم فروش که محبوب ترین انسان زندگی اش " مرحوم رضا شاه" است، توضیح بدهی ! این کار چه فایده ای خواهد داشت جز احساس عجز و حماقت خودت ؟!
گیرم که وقتی کاری ساختی تماشاگر ببیند و خوشش بیاید یا نیاید و هیچ وقت هم به هوشنگ خان و کانت فکر نکند و خب برای ما که سالهاست خود را آلوده ی دنیای درام کرده ایم ، موضوعی بدیهی و معمول است و ظاهرا قرار هم هست که ملاک همین باشد یعنی تماشاگران کاری را ببینند و خوششان بیاید یا تاثیر لازم را در آنها به جای بگذارد. نه اینکه هوشنگ خان را بیاوری و هی زیبایی شناسی کانت را با شلغم قاطی کنی و بکوبی توی سرش. (حالا بگذریم از آرمان هایی که هر هنر مندی برای خودش و کارهایش دارد)
به هر حال بخش دیگری از عمر خودمان را صرف کار تازه ای کردیم که کمی، فقط کمی! خاص است و مجبور شدیم برای صد نفر هزار توضیح بدهیم .این کار تله تئاتر ی ۵۵ دقیقه ای ست به نام " یک وعده صبحانه " که در مجموع ۵-۶ ماه وقتمان را گرفته و حالا تمام شده و من قصد ندارم از هیچ کس تشکر کنم هر کس هر کاری کرده وظیفه اش بوده ... پولش را گرفته ! ( یعنی یکی دو سال دیگر خواهد گرفت! ) می خواست نیاید .می خواست کار نکند !

نمی توانی بگویی چیزی نشده.نمی توانی سرت را در لاک بی خیالی خودت ببری و بگویی چیزی نشده.نمی توانی کاری به کار خودت نداشته باشی.نمی شود تا آخر عمر با خودت روبرو نشوی.نمی شود جواب سوال های خودت را ندهی .... نمی توانی چشمهایت را بسته نگه داری.نمی توانی راه هوا را ببندی. نمی توانی به روی خودت نیاوری ....
حتا اگر کرگدن شده باشی وقتی به دو راهی می رسی ، ناچاری یکی را انتخاب کنی !!
گاهی وقت ها در دلت چیزی وجود دارد که نمی توانی بیانش کنی. گاهی یک فکر تمام تو را تسخیر می کند و تو نمی توانی بیانش کنی. گاهی می خواهی سکوتی لجوج را بشکنی و حرفی بزنی اما حرفی را که
می خواهی، نمی توانی بیانش کنی ... گاهی پای دفتر شعر می نشینی و می نشینی ، اما حتا با جادوی شعر نمی توانی بیانش کنی ... اما " شکفتن در مه " را که برداری شاید بهتر باشد آرام بگیری و به ناچار سخنی لاغر به زبان نرانی !
" با ما گفته بودند :
« آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جان فرسای را
تحمل می بایدتان کرد. »
عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام ِ مقدس مان
باری
از خاطر
گریخت ! "
احمد شاملو
وقتی ده ساله بودم یک چیز همیشه آزارم می داد اینکه چرا ده ساله هستم ! و بیست ساله نیستم.البته این فقط مختص ده سالگی نبود و تا نوزده سالگی همیشه گمان می کردم وقتی بیست ساله شوم دنیا برایم جور دیگری ست یعنی فکر می کردم تا بیست سالگی همه چیز عوض شده و من اینقدر بزرگ شده ام که همه ی آزادی های دنیا برایم کم است و من هرجا که بخواهم می روم هر چه بخواهم می گویم و هر کاری بخواهم می کنم.انگار اگر بیست ساله شوی دیگر چموش جهان را مهار خود کرده ای و زین رویاهایت را بسته ای و تا آخر دنیا تاخته ای !
نمی دانم شاید چون عدد بیست در مدرسه برایم آنقدر دست نیافتنی بود که فکر می کردم اگر بیست ساله شوم تمام بیست های نگرفته و تمام شش و هفت گرفتن های ریاضی جبران می شود، یا شاید وقتی بیست ساله می شوی اینقدر برزگ شده ای که دیگر بیست بودن یا نبودن برایت بی معناست !
وقتی بیست ساله می شوی معشوق ازلی خود را که صد بار خواب دیده ای پیدا می کنی و دست در دستش به هر جا پرمی کشی و هیچ مشکلی را با دست های او حس نمی کنی و حرف هیچ بدخواهی را پشیزی ارزش نمی دهی و جهان را یکسره غرق در بهار و برگ می بینی و به هیچ کس حسادتی نمی کنی و حسادت جهانی را بر می انگیزی و هیچ چیز کم نیست؛هیچ چیز بد نیست.هر کسی، در آنجا که باید ایستاده و هر چیزی در جای خود قرار گرفته و آرامش جهان برقرار شده و تو برای زیستن مجبور نیستی مانند حیوانات جنگل کسی را بدری و کسی برای زیستن تو را نمی درد!
بیست سالگی سن آرزوها و رویاهایی ست که باید تکلیف خودت را کم کم با آنها روشن کنی.بیست سالگی سن پسرکان پر شور و شوقی ست که مرگ با آنها صد سال فاصله دارد و خوشبختی همان اطراف در به در به دنبالشان می گردد.
من اما بیست ساله نیستم امروز سی و یک ساله شدم و نمی دانم جهان را آن طور که هست می بینم یا هنوز هیچ چیز از دنیا نمی دانم ؛ اما می دانم در این سی و یک سال هیچ جایم نیست که درد نگرفته باشد و هیچ جایم نیست که نسوخته باشد!
اینقدر دردم آمده و اینقدر سوخته ام که دلم می خواهد ده ساله شوم و ده سال دیگر در انتظار بیست سالگی بمانم !
کاش ده ساله بودم ... کاش بیست ساله شوم !